ابن المقفع ( مترجم : منشي )
92
كليله و دمنه ( فارسي )
هر سه را بگيرند . ماهيان اين سخن بشنودند . آنكه حزم زيادت داشت و بارها دستبرد [ 1 ] زمانهء جافي [ 2 ] ديده بود و شوخ چشمي [ 3 ] سپهر غدّار معاينه كرده و بر بساط خرد و تجربت ثابت قدم شده ، سبك ، روى به كار آورد و از آن جانب كه آب در آمدي بر فور بيرون رفت . در اين ميان صيّادان برسيدند و هر دو جانب آبگير محكم ببستند . ديگري هم غوري [ 4 ] داشت ، نه از پيرايهء خرد عاطل بود و نه از ذخيرت تجربت بي بهر . با خود گفت : غفلت كردم و فرجام كار غافلان چنين باشد . و اكنون وقت حيلت است هر چند تدبير در هنگام بلا فايدهء بيشتر [ 5 ] ندهد ، و از ثمرات راى در وقت آفت تمتّع زيادت نتوان يافت . و با اين همه عاقل از منافع دانش هرگز نوميد نگردد و ، در دفع مكايد [ 6 ] دشمن تأخير صواب نبيند . وقت ثبات مردان و روز مكر خردمندانست . پس خويشتن مرده ساخت و بر روى آب ستان [ 7 ] ميرفت . صيّاد او را برداشت و چون صورت شد [ 8 ] كه مرده است بينداخت . بحيلت خويشتن در جوى افگند و جان سلامت ببرد . و آنكه غفلت بر احوال وى غالب و عجز در افعال وى ظاهر بود حيران و سرگردان و مدهوش [ 9 ] و پاى كشان [ 10 ] ، چپ و راست ميرفت و در فراز و نشيب ميدويد تا گرفتار شد . و اين مثل بدان آوردم تا ملك را مقرّر شود كه در كار شنزبه تعجيل واجب است . و پادشاه كامگار آن باشد كه تدبير كارها پيش از فوت فرصت و عدم مكنت [ 11 ] بفرمايد ، و ضربت
--> [ 1 ] . ( 1 ) دستبرد ص 62 ح برس 10 ديده شود . [ 2 ] . ( 2 ) جافي ( اسم فاعل از جفا ) جفاكار و ستمگر . [ 3 ] . ( 2 ) شوخ چشمي بي حيائي و بيشرمي و گستاخي . در تاريخ بيهقي چاپ فيّاض ص 114 شوخي ديده شود . [ 4 ] . ( 5 ) غور عمق و قعر و تك ( ته ) . گويند غور اين مسأله را شناختم ، و فلان كس بعيد الغور است ، و دريائيست كه به غورش نتوان رسيد ، يعني بسيار تعمّق دارد و فكرش عميق است ( از اساس البلاغة ) . پس « غوري داشت » يعني بي تعمّق نبود . [ 5 ] . ( 7 ) بيشتر بمعني « چندان » . اينجا معناى تفصيلي ندارد و اين نوع استعمال در كتابهاى زمان نصر اللّه منشي كم نيست . ح برس 3 ص 83 نيز ديده شود . [ 6 ] . ( 8 ) مكايد ( مفردش : مكيدت ) ص 89 ح برس 12 ديده شود . [ 7 ] . ( 10 ) ستان خفته بر پشت چنان كه شكم او بر بالا باشد . در محاوره « طاقواز » گفته مىشود . [ 8 ] . ( 10 ) صورت شدن تصوّر حاصل شدن ، پنداشته شدن . [ 9 ] . ( 13 ) مدهوش سر گشته و متحيّر و وحشت زده . [ 10 ] . ( 13 ) پاى كشان براى انسان و حيوانات ديگري كه پاى داشته باشند حالت عجز در راه رفتن را مىرساند . امّا اينجا از براى ماهي بي دست و پا كه در فراز و نشيب ميدويده است خالي از غرابت نيست . [ 11 ] . ( 15 ) مكنت بمعني توانائي و استطاعت به كار برده است اگر چه بيشتر بمعني قدرت مالي مستعمل است .