خواجه نصير الدين الطوسي

277

اخلاق ناصرى ( فارسى )

نظر به چيزى ديگر و كسى ديگر مشغول مشو و در مجلس سلطان سر مگو كه هركه بحضور آن دو تن سر گويد آنكس از ايشان كينه گيرد و در سلطان اين معنى بمبالغه‌تر بود و چون از كسى سئوالى كند تو جواب مده كه آن هم خفت وزن تو اقتضا كند و هم استخفاف بسائل و مسئول ، و معذلك اگر سائل گويد از تو نميپرسم چه جواب دهى ؟ و اگر از جماعتى پرسد كه تو از ايشان باشى تو بر جواب سبقت مطلب كه ديگران خصم تو شوند و بر سخن تو عيب جويند و بر عثرت تو رحمت نكنند . بل تأخير كن تا ديگران بگويند و عيب و هنر هر سخنى بدانى ، پس آنچه دارى اگر بهتر بود عرضه ميدار . و اگر سلطان ترا عزيز دارد بر اهل قربت او و خدم قديم او تقدم مجوى كه اين خلق از اخلاق سفهاء بود . و بدانكه هر مردمى را اگر پادشاه بود و اگر زيردست ، با كسى مناسبتى طبيعى بود اگرچه آنكس در رتبه ادنى بود مؤالفت و مؤانست او ايثار كند هرچند به ظاهر از او دور باشد و سبب آن ، اتصال روح بود بروح . و چگونه ايمن توانى بود اگر بر كسى تفوق و تقدم طلبى از آنكه آنكسرا در باطن با مخدوم تو وسيلتى بود كه حق آن ضايع نتوان گذاشت پس هردو بمناقشه و دفع تو بيرون آيند . و اگر پادشاه رأيى زند كه تو آن را كاره باشى با او موافقت كن و تذلل نماى و بحقيقت دان كه سلطان او است نه تو ، پس اولى آنكه متابعت مراد او كنى نه آنكه از او مساعدت و مطاوعت التماس كنى و بحسب رأى و هواى خويش سخن گوئى . اينست تمامى سخن در اين باب و اللّه اعلم بالصواب