خواجه نصير الدين الطوسي

553

اخلاق محتشمى ( فارسى )

و تصديق نمايد ، دل خود را آشيان غضب و آتشدان حقد و حسد گردانيده ( باشد ) ، كه اكثر اوقات او [ را ] از استماع تقريرات و تزويرات ساعيان و ناقلان رنجور دل بايد بود « 1 » ، و بيشتر حالات از تفكر و تدبر در آن ، كوفته خاطر و منقسم « 2 » ضمير ، و بغيظ و غضب و حقد ، مبتلى و ملقى ، و جهالت بر نفس او مستولى شود ، و آينهء دل او زنگ رذيلت گيرد ، و ابواب فراغت خاطر و رغادت « 3 » عيش بر او بسته ماند ، و چه خير « 4 » توقع شايد « 5 » كرد از كسى كه بوصمت شيمت « 6 » جهل منتسب ، [ 37 ر ] و به سمت طبيعت عجز متوسم باشد ، و دآء الجهل ليس له دواء . پس بايد كه تو نفس خود را از آنچه مظنهء عار نادانى دارد صيانت كنى ، و از رذالت جهالت تجنب و تحرز نمائى ، و يقين شناسى ، كه : قيمة كلّ امرىء ما يحسنه ، يعنى : قدر و قيمت مرد بدانشى است كه نيكو شناخته « 7 » باشد . ( شعر : ) العلم تاج للفتى * و العقل طوق من ذهب ( بيت : ) ادب آموز گرت ميبايد * كه زمانه ترا ادب نكند ( 47 ) اى پسر ! بايد كه حرص و ولوع « 8 » تو بر مخالطت و مخالصت « 9 » ثقات و اهل اعتماد باشد ، كه ايشان را از ميان امثال و ابناى [ جنس ] خود اختيار كرده

--> ( 1 ) - خ : دل ماند . ( 2 ) - خ : منقسم . ( 3 ) - ص : رفاعت . ( 4 ) - خ : چيز . ( 5 ) - خ : بايد . ( 6 ) - خ : سمت . ( 7 ) - خ : ساخته . ( 8 ) - خ : ولع . ( 9 ) - خ : مجالست .