خواجه نصير الدين الطوسي
437
اخلاق محتشمى ( فارسى )
روزى مقعد نابينا را گفت : تو پاى دارى ، و در بستان ميوههاى نيكوست كه باغبان ما را از آن نميدهد ، چه تدبير كنيم تا ما را از آن تمتعى بود ، اگر تو راضى شوى مرا بر كتف خود نشان ، تا در بستان ميگرديم ، و من هر كجا ميوهء لطيف بينم گويم : فرا پيش رو ، و باز پس آى ، و دراز شو ، و كوتاه باش ، من ميوه باز ميكنم ، و هر دو ميخوريم ، و اگر چيزى بدان دست نرسد بعصاى تو باز ميكنم « 1 » . نابينا گفت : اين راى نيكست . چون بستانبان بيرون شد و در استوار كرد ، ايشان بدين كار مشغول شدند ، و با جاى خود آمدند ، بستانبان باز آمد ، آثار خلل و فساد بديد گفت : درين بستان كه رسيد ؟ نابينا گفت : من نمىبينم . مقعد گفت : من خفته بودم هم برين وجه چند روز به آن فعل مشغول شدند . تا بستانبان بترسيد ، روزى بيرون شد ، و در استوار كرد ، و از سوراخى مىنگريست تا از افعال ايشان واقف شد ، و مشاهده كرده ، پس ايشان را بازخواست كرد . به اول انكار كردند ، چون او نشانها بازداد ، معترف شدند ، و گفتند : با صاحب بستان مگوى ، تا ما ديگر چنين نكنيم ، او قبول كرد ، و ايشان را پند داد ، و گفت : هر چه شما را بايد داد بدهم ، شما اين چنين كار نكنيد ! گفتند : چنين كنيم . چون روز ديگر بود ، معاودت كردند ، و او در ملامت بيفزود . و اتفاق را صاحب بستان درآمد ، و او حال بگفت . صاحب بستان گفت : من چه دانستم كه : با ايشان نيكويى كنم ، ايشان معيشت من تباه كنند ، و ندانستم كه : مقعد نابينا را برگيرد ، و اين حيلت سازند ، و ايشان مستحق عقوبتند .
--> ( 1 ) - متن اخوان صفا : و ما اعتذر وصول يدى اليه اضربه بعصاك الى ان يقع فتشيله بيدك انت - اصل : بعضا و بار ميكنيم .