المحقق النراقي

89

خزائن ( فارسى )

از آنكه ديد جمعى شهيد شدند آن شخص فرار كرد ديگرى اورا ديده گفت اى فلان از جهاد فرار مىكنى و حال آنكه اگر كشته شوى به وصال حور عين مىرسى گفت اى نادان حور كه خودم در خانه دارم به جهت يك عين خودرابكشتن دهم ؟ . أبى العيناء * لطيفة : قال أبو العيناء : أخجلنى ابن صغير لعبدالرحمن بن خلّكان قلت له : وددت أنَّ لى ابناً مثلك فقال : هذا بيدك ، قلت : كيف ذاك ؟ قال : احمل أبى على امرأتك تلدلك مثلى . « مولوى مثنوى » بشنو از نى چون حكايت مىكند * و از جدائيها شكايت مىكند از نيستان تا مرا ببريده‌اند * از نفيرم مرد و زن ناليده‌اند سينه خواهم شرحه شرحه از فراق * تا بگويد شرح درد اشتياق هر كسى كو دور ماند از اصل خويش * باز جويد روزگار وصل خويش من بهر جمعيّتى نالان شدم * جفت بد حالان و خوش حالان شدم هر كسى از ظنّ خود شد يار من * و از درون من نجست اسرار من سرّ من از نالهء من دور نيست * ليك چشم و گوش را آن نور نيست آتش است اين بانگ ناى و نيست باد * هر كه اين آتش ندارد نيست باد آتش عشق است كاندر نى فتاد * جوشش عشقست كاندر مى فتاد نى حديث راه پر خون مىكند * قصهاى عشق مجنون مىكند دمدمه اين ناى از دمهاى اواست * هاى هوى خلق از هيهاى اواست محرم اين هوش جز بيهوش نيست * مرزبانرا مشترى جز گوش نيست در غم ما روزها بيگاه شد * روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باك نيست * تو بمان اى آنكه چون تو پاك نيست در نيابد حال پخته هيچ خام * پس سخن كوتاه بايد والسلام