المحقق النراقي
540
خزائن ( فارسى )
برو كه قوت لايموتى از آن پيدا شود . در اين اثناء روزى با من خطاب كرد كه هنوز وقت آن نشده كه اين كاغذ پارهها را در حفره ريزى و آب در آن بندى تا سبز شود ، و من از سرزنش او متقاعد نمىشدم و به محنت صبر مىنمودم تا در فنون علم به درجه قصوى رسيدم . أما از پريشانى به مرتبهء بودم كه قدرت به جامهاى نداشتم و مرا نيز همسايهء بود كه گاه گاه مرا رنجانيدى . روزى از خانه برآمدم ديدم بر سر كوچه كوشكى بنا نهاده كه راه را تنگ نموده و سواره را عبور از آن ميسر نبود . گفتم مرا نيز در اين راه حق آمد و شد هست چرا اين كوشك را ساختى ؟ گفت هر گاه هودج تو خواهد از اينجا بگذرد بفرما اين كوشك را خراب كنند و من به اين طعنها صبر مىنمودم . روزى بر در خانه خود ايستاده بودم ناگاه ملازم امير بصره آمد كه امير را اجابت كن گفتم او را با من چه رجوع است و من با اين جامه به مجلس نتوانم آمد ، ملازم رفته بعد از ساعتى باز گشته يك دست جامه قيمتى و هزار مثقال طلا پيش من گذاشت و گفت اين جامه را بپوش و نزد امير حاضر شود ، من به موجب فرموده او عمل نموده چون نظر امير بر من افتاد گفت : خليفه فرموده كه به جهت تعليم فرزندان او امين و مأمون تو را به بغداد ببرم بايد رفت ، در همان روز استعداد راه ديدم روانه شدم چون به خدمت خليفه رسيدم گفت : تا امين و مأمون را نزد من آوردند و در وقت شروع در تعليم آنها طبقهاى زر نثار كردند و در آن روز چندان زر نثار جمع كردم كه هرگز تصور آن نكرده بودم و هر ماهى ده هزار دينار به جهت وظيفه من مقرر كردند چون مدتى گذشت روزى هارون گفت اراده دارم كه امين و مأمون به منبر رفته خطبه بخوانند گفتم در اين فن ايشان را يگانه روزگار كردهام . در روز جمعه امين به منبر رفته و خطبه نيكو انشاء نموده در آن روز امراء و