المحقق النراقي
476
خزائن ( فارسى )
و مرا با تو كارى نيست گريه كنان گفت : مرا حال زيارتى نماند و رفت من بسيار خود را ملامت كرده مراجعت نمودم از در خانه داخل فضا شدم ديدم سه نفر بر لب بام خانه من محاذى در خانه رو به من ايستادهاند آن كه در ميان بود جوانتر بود و كمانى در دست داشت تير در كمان نهاد و به من گفت : چرا زائر ما را از ما بازداشتى و كمان را زه كشيده ناگاه سينه من سوخت و آن سه نفر غائب شدند و سوزش سينه من به تدريج اشتداد كرده بعد از دو روز مجروح شد و به تدريج جراحت آن پهن شده اكنون تمام سينه مرا فرو گرفته و سينه خود را گشود ديدم مجموع سينه او پوسيده بود و دو سه روزى نگذشت كه آن شخص بمرد . حكايت غريب * حكايت : حاج الحرمين الشريفين حاج جواد صباغ كه از معتبرين تجار وثقه و معتمد بود و در سر من رأى سر كار تعمير روضه متبركه عسكريين در سرداب مقدس بود از جانب جعفر قليخان خوئى در سنه يك هزار و دويست و ده كه حقير به عزم زيارت بيت اللّه الحرام به آن حدود مشرف شده به زيارت سر من رأى رفتم او در آنجا بود . حكايت كرد كه سيد على نامى بود كه سابق بر اين از جانب وزير بغداد حاكم سر من رأى بود ، حقير او را در سنه يك هزار و دويست و پنج ، كه مشرف شده بودم ديده بودم گفت : او از زوار عجم وجهى كه هر سرى يك ريال بود مىگرفت و ايشان را رخص زيارت و دخول در روضه مىداد و به جهت امتياز وجه دادگان و ندادگان مهرى براى ساق پاى داشت هر كه وجه داده بود مىزد به جهت دفعات ديگر كه