المحقق النراقي
477
خزائن ( فارسى )
داخل روضه مىشوند نشان باشد . روزى بر در صحن مقدس نشسته بود و سه نفر ملازم او هم ايستاده و چوبى بلند در پيش خود نهاده و قافله زوارى از عجم وارد شده بود پاى هر يك را مهر مىكرد و وجه را مىگرفت و رخصت دخول مىداد . و جوانى از اخيار عجم آمد و زن او نيز همراه بود و از جمله اهل شرف و ناموس و حياء و جمال بود و آن جوان دو ريال داد سيد على ساق پاى آن جوان را مهر كرد و گفت : آن زن نيز بيايد تا ساق پاى او را نيز مهر كنم آن جوان گفت : هر دفعه اين زن مىآيد و يك ريال مىدهد مىگذرد اين فضيحت ضرور نيست ، سيد على گفت : اى رافضى بىدين عصبيت و غيرت مىكنى كه ساق پاى زن تو را ببينم ! ! گفت : اگر در ميان اين جمعيت مردم غيرت كنم غلطى نكرده خواهم بود ، سيد على گفت ممكن نيست تا ساق پاى او را مهر نكنم اذن دخول بدهم . آن جوان دست زن را گرفته گفت : اگر زيارت است همين قدر هم كافى است و خواست مراجعت كند سيد على شقى گفت : اين رافضى گفته من بر تو شاق و گران آمد همچنان كه زن او رفت بگذرد . سر چوبى بر شكم او زد كه افتاده و جامه او پس رفته بدن او مكشوف و نمايان شد آن مرد دست آن زن را گرفته بلند كرد و رو به روضه مقدسه كرد و عرض كرد : اگر شما به پسنديد بر من نيز گوارا است و به منزل خود مراجعت نمود ، حاجى جواد گفت : من در خانه بودم بعد از گذشتن سه يا چهار ساعت به تعجيل آدمى به نزد من آمده كه مادر سيد على تو را مىخواهد تا من روانه مىشدم دو سه نفر ديگر آمدند من به تعجيل رفتم مرا به اندرون خانه بردند ديدم سيد على مانند مار زخم خورده بر زمين مىغلطد و امان از درد دل مىكند و عيال او در دور او جمع شده چون مرا