المحقق النراقي

475

خزائن ( فارسى )

چندى قبل از اين قافله‌اى از تبريز به جهت زيارت به اينجا مشرف شدند و من چنانچه عادت خدام اين قباب و اهل سر من رأى هست به ملاحظه قافله رفتم كه مشترى به جهت خود گرفته و استادى آن را در زيارت كرده از او منتقع شوم . در ميان قافله جوانى را ديدم در زِىّ ارباب صلاح و نيكان در نهايت صفا و طراوت با جامه‌هاى نيكو برخاست و كنار دجله رفته غسلى بجا آورد و جامه‌هاى تازه پوشيد در نهايت خضوع و خشوع روانه روضه متبركه شد ، با خود گفتم : از اين جوان مىتوان بسيار منتفع شد پس دنباله او را گرفته رفتم ديدم داخل صحن مقدس عسكريين شد و در رواق ايستاده كتابى در دست دارد و مشغول خواندن دعاى اذن شد و در غايت آنچه از خضوع متصور مىشود و اشك از دو چشم او جارى بود به نزد او آمده گوشه رداى او را گرفته گفتم مىخواهم به جهت تو زيارت نامه بخوانم . او دست به كيسه كرده و يك دانه اشرفى به كف من گذارده اشاره كرد كه برو و ترا با من رجوعى نباشد . من كه چند روز استادى مىكردم به ده يك اين شاكر بودم آن را گرفته قدرى راه رفتم ، طمع مرا بر آن داشت كه باز از آن اخذ كنم برگشتم ديدم در غايت خضوع و گريه مشغول دعاى اذن دخول است باز مزاحم او شده گفتم بايد تو را تعليم زيارت دهم اين دفعه نيم اشرفى به من داده و اشاره كرد كه به من رجوع نداشته باش و برو من رفتم و با خود گفتم : نيكو شكارى به دست آمده ، باز مراجعت كردم در عين خضوع او را گفتم كتاب را بگذار و البته من بايد به جهت تو ، زيارت نامه بخوانم و رداى او را كشيدم . اين دفعه نيز يك عدد ريال به من داده و مشغول دعا شد من رفتم ، باز طمع مرا بر معاودت داشته مراجعت كردم و همان مطلب را تكرار نمودم ، اين دفعه كتاب را در بغل گذارده و حضور قلب او تمام شده بيرون آمد و من از كرده خود پشيمان شدم و به نزد او آمدم و گفتم بر گرد و زيارت كن به هر نوع كه مىخواهى