عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

مقدمه 6

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

شرار آرزو برخاسته بود ، تا بارى يكى به هدف نشست . از آن روز باز ، ابو منصور ، هر بامداد به جاى كارگاه پوست پيرايى ، راهى مكتب شد ؛ بامدادانش تا نيمروزان در مكتب مىگذشت و خامه بر پهنهء سپيد كاغذ مىراند و نيمروزان تا شامگاهان در خدمت پدر مىبود . هر چند ابو منصور پس از چند سالى ، يكسره ، پيوند از روباه و پوست بازبريد ، امّا آن پيوستگى تا پايان زندگانى - و تا كنون نيز - از او جدا نشد . نام او با ثعلب گره خورد و به « ثعالبى » نامور گرديد « 1 » . آن كودك - ابو منصور ثعالبى - از نشابور نام گرفت و به نشابور آوازه بخشيد . و همان سان كه گويند نيشابور شهر خيّام ، عطّار ، و فيروزه ، گويند نيشابور زادگاه ثعالبى . نمىدانيم چند بهار از زندگانى را پشت سر گذاشته بود و در چه پايه از آموزش و دانش ايستاده ، كه به خدمت بزرگان پيوست . امّا مىدانيم كه اوّلين خاندان از فرمانروايان كه ابو منصور از آنها سايهء حمايت و تشويق ديد آل ميكال بودند . او به يارى و راهنمايى استادش ابو بكر جمال الدين محمّد بن عبّاس خوارزمى « 2 » ( 383 - 316 ه ) به دربار امير ابو نصر احمد بن على ميكالى بار يافت « 3 » و هم به وساطت استادش

--> ( 1 ) - امروز بر سر راه مشهد به نيشابور - نزديكيهاى نيشابور ، تابلويى ، مسافران را به آبادى كوچكى . « پوستفروشان » نام فرا مىخواند ، تواند بود آيا كه همين جا زادگاه آن پوست پيراى هزار ساله باشد ؟ ! ( 2 ) - اين خوارزمى ، خواهر زادهء جرير طبرى ، صاحب تاريخ بزرگ و تفسير نامور است ؛ و چون مادرش طبرستانى و پدر از مردمان خوارزم بود به طبرخزى معروف است . داستان بار يافتن او به پيش صاحب بن عبّاد سخت معروف و لطيف است چنين كه گويند : « صاحب به ارّجان بود و چون خوارزمى به دربار او رفت ، به پرده‌دار گفت ، صاحب را خبر كن كه اديبى به ديدار او آمده . امّا صاحب پاسخ فرستاد كه « من با خود پيمان بسته‌ام كه اديبى را به خود راه ندهم مگر آن كه بيست هزار بيت از شاعران عرب در ياد داشته باشد » . چون پرده‌دار اين سخن به خوارزمى گفت ، ابو بكر گفت ، برو به سرور خود بگو آيا منظور از اين مقدار شعر ، از مردان است يا زنان ! ؟ صاحب به فراست دريافت آن كه بر در است جز ابو بكر خوارزمى نتواند بود » . از خوارزمى « مفيد العلوم و مبيد الهموم » به جاى مانده و « رسائل » . ( 3 ) - « يتيمة الدهر 205 : 4 به نقل « الثعالبى ، ناقدا و اديبا » محمود عبد اللّه الجادر ، ص 24 .