عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

514

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

رسيد به قوم خود گفت : چون من مردم و مرا به خاك سپرديد ، سه روز پس از آن به سراغ من بياييد ، در آن هنگام خرى بىدم خواهيد ديد كه پيرامون گور من مىگردد . چون چنان ديديد گور مرا باز كنيد تا من شما را از آنچه تا روز رستاخيز روى خواهد داد بياگاهانم . قوم سه روز پس از مرگ وى فراهم آمدند و همين كه خر را ديدند ، راه افتادند تا گور خالد را باز كنند در اين هنگام مردم دو تيره شدند و پسرش عبد الله نيز در ميان تيره‌اى بود كه از باز كردن گور سرباز زدند ، پسر مىگفت من نمىگذارم گور پدرم را باز كنيد زيرا مرا پسر منبوش [ - آن كه گورش را باز كرده باشند ] خواهند خواند . پس بهتر آن ديدند كه گور را به حال خود گذارند . روايت است كه دختر وى پيش پيامبر ( ص ) آمد . پيامبر رداى خود را پهن كرد تا او بنشيند ، و فرمود : اين دختر پيامبرى است كه قومش پايگاه او را نشناختند . و چون دختر سورهء اخلاص را از پيامبر شنيد گفت : پدرم اين سوره را همى خواند . جاحظ گويد : متكلّمان اين داستان را باور ندارند و مىگويند : اين خالد چادر نشين بيابانى بود و خداوند هرگز از ميان عربهاى بيابان نشين پيامبر بر نانگيخته بلكه پيامبران همه از شهريان و ساكنان جزيرة العرب هستند . و خدا بهتر داند كه رسالات خود را كجا بنهد . نار الحلف . تيره‌هاى عرب هنگام پيمان بستن با هم ، آتش روشن مىكردند كه به آن « نار الحلف » مىگفتند آنها پيمان را همواره در كنار آتش مىبستند و پيش آن آتش سودهاى آن را ياد مىكردند و از خداوند مىخواستند كه عهدشكنان را از سود و بهره‌هاى آن پيمان بىبهره بگذارد . در اين هنگام به آتش چندان نزديك مىشدند كه چيزى نمىماند كه آتش بسوزاندشان . و در اين حال عهد شكنى را بسى زشت مىديدند . اوس بن حجر الاغى را كه در جاى بلندى