عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

439

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

سفيدى را به سياهى ، همچنين پيوند و نسبت شخص زيبايى را به زشت و زشتى را به زيبا كوتاهى را به بلند ، و بلندى را به كوتاه . از ميان اين دانايان به علم قيافه ، سراقة بن مالك مدلجى بود كه هنگامى كه پيامبر ( ص ) با ابو بكر از مكّه درآمد و در غار [ ثور ] پنهان گرديد ، ابو سفيان او را با خود آورد تا پىشناسى كند . او چون نشان پاى را ديد ، گفت من محمد ( ص ) را نديده‌ام ، امّا اگر مىخواهيد من از اين نشان پاى به صاحبش برسم و او را باز شناسانم گفتند : چنين كن . گفت اين نشان سخت شبيه است به نشانى كه در مقام ابراهيم است . در اين هنگام ابو سفيان با آستين خود نشانه را محو كرد و گفت : پير مرد عقلش تباه شده است و باز از آنها يكى مجزّز المدلجى است . روزى او به نزد پيامبر ( ص ) آمد . زيد بن حارثه و اسامة بن زيد در چادرى خوابيده و سرو روى پوشانيده بودند و تنها پاهايشان بيرون بود . گفت صاحبان اين پايها پدر و پسرند . پيامبر ( ص ) بدين سخن شادمان گرديد . . . [ ك ] كاهل العرب . وقتى معاويه به احنف و حارثه بن قدامه و مردانى از بنى سعد سخنى گفت كه آنها را خشمگين گردانيد و آنها پاسخى زشت به او دادند و دختر قرظه « 1 » در اتاق پهلوئى بود و سخن آنها را مىشنيد . چون آنها درآمدند و رفتند ، گفت : اى امير مؤمنان ، من سخن اين مردان بىسر و پاى تندخو را شنيدم كه به تو گفتند و تو را عيب گرفتند امّا تو آنها را بدان سخن سرزنش نكردى . مىخواستم در آيم و به آنها يورش ببرم . معاويه گفت : براستى كه مضر كاهل عرب است و تميم كاهل مضر ، و سعد كاهل تميم و اينان كاهل سعد . و از جهت معنى ، مانند اين سخن ، سخنى است كه از جعفر بن سليمان هاشمى حكايت كرده‌اند كه مىگفت : عراق چشم گيتى است و بصره چشم عراق ، و مربد چشم بصره و خانهء من چشم مربد و از يحيى بن خالد ياد شده كه گفت :

--> ( 1 ) - فاخته دختر قرظه ، زن معاويه بود . ( م . )