عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )
437
ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )
دعوت پيامبر ( ص ) روى داده بود پيش خسرو پرويز آمد و از او خواهش كرد كه بگذارد تا او و كسانش به علفزاران ايران درآيند تا زندگى كنند و خوار و بار فراهم آورند . خسرو پرويز به آنها گفت : شما عربها مردمانى حيلهگر هستيد ، ترسم كه چون به سرزمين من در آييد تباهى كنيد و با مردم من ستم و ناراستى پيشه كنيد . حاجب گفت : من به گردن مىگيرم و پايندانى مىكنم كه چنين نكنند . . . خسرو گفت : چه چيز مىسپاريد كه بر اين سخن وفا كنيد ؟ گفت : اين كمان خود را پيش تو گرو مىگذارم . پيرامونيان خسرو خنديدند . اما خسرو گفت : حاجب هرگز كمان خود را رها نمىكند ، و آن گرو را از وى ستاند و به آنها اجازه داد كه به چراگاههاى ايران درآيند . چون خداوند به دعوت پيامبر ( ص ) مردم را زندگى بخشيد - و حاجب مرده بود - عطارد پسر حاجب پيش خسرو آمد و كمان پدر را خواست . فرمود تا آن را به وى بدهند و به خود او نيز حلّهاى بخشيد . هنگامى كه عطارد با نمايندگانى از بنى تميم و اسلم پيش پيامبر ( ص ) رفت ، آن حلّه را به حضرتش تحفه داد ، امّا پيامبر نپذيرفت . او آن را به چهار هزار درهم به مردى يهودى فروخت و آن كمان در دست پسران جفعر بن عمير بن عطارد بن حاجب ماند - كه بزرگترين پسران او بودند - اين كمان مايهء نازش و مباهات بنى تميم گرديد . روايت است كه چون خسرو پرويز را به جهت پذيرفتن چنان گروگانى سرزنش كردند ، گفت : اگر ارزش آنها در نظر من كمتر از آن كمان بود نمىگرفتمش . همچنين گويند : آن روز كسرى به حاجب گفت : اين كمان تو هم كج است و هم كوتاه . و او در پاسخ گفت : امّا وفاى من هم بلند است و هم راست . دلپذيرترين شعر كه دربارهء كمان حاجب شنيده شده ، سخن مطرانىّ است كه گفته : تزهى علينا بقوس حاجبها * زهو تميم بقوس حاجبها يعنى : به كمان دربان خود چنان بالند كه گويى بنى تميم به قوس حاجب مىنازيدند .