عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

375

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

گويند بهترين گونهء آن سفيد آن است كه به سياهى زند ، پس از آن كبود و پايينتر از همه سياه آن است . همه ساله از مكّه و مدينه و حجاز به اندازهء هشتاد رطل از آن ، و چهار هزار تخت جامه ، و سيصد بار ستور كشمش و مويز پيش سلطان بياورند . عنز الأعمش . ( بز اعمش ) « 1 » اين مثل را دربارهء كسى گويند كه چيزى يا كسى را - در نبودن چيزى يا كسى شايسته - به جاى آن بگيرد . اصل داستان چنان است كه هر گاه كه اعمش از ياران و طالبان خود كسى را نمىيافت - براى گريز از نبود و از بيم فراموش كردن ، و نيز به جهت شوق و حرص در درس و روايت - روى به بز خويش مىآورد . از آن گاه باز ، اين مثل را در حق چنين گوينده‌اى ، و نيز - دربارهء شنونده‌اى كه چيزى نمىفهمد - به كار مىبرند . عنقاء مغرب . در مثل گويند : اعزّ من عنقاء مغرب ، يعنى فلان چيز عنقاى مغرب نيز كمياب‌تر است . جاحظ گفته : تمام ملّتها - چيزى را كه نامش هست و خودش نيست به عنقاء مانند كنند . ابو نواس گفته : و ما خبزه إلّا كعنقاء مغرب * يصوّر فى بسط الملوك و فى المثل يحدّث عنها النّاس من غير رؤية * سوى صورة ما إن تمرّ و لا تحلى يعنى : نان او درست مانند عنقاى مغرب است كه در قالىها و گستردنىهاى دربار شاهان و يا در عالم مثال يافت شود مردم از آن سخن مىگويند امّا جز تصويرى - كه نه شيرينى دارد و نه تلخى - چيزى از آن نديده‌اند . در عين حال بسيارند كسانى كه بر اين باورند كه عنقاى مغرب همان كرگدن است - هر چند شكل آن را در فرشهاى پادشاهان و ديوار كاخها ديده باشند و نامش را شنيده . به فارسى آن را سيمرغ گويند كه سى پرنده در يك پرنده

--> ( 1 ) - اعمش و اخفش به معنى كسى است كه پلكهاى چشم وى بيمارى آبريزش داشته باشد . و در عرب سه تن از ائمهء نحو اخفش بوده‌اند كه به اخافش ثلاثه معروف‌اند گر چه در كتب رجال از يازده اخفش هم نام رفته ( م . )