عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

371

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

علمت يا مشاجع « 1 » بن حارثه * انّ العصا فى الوحل رجل ثالثه يعنى : اى مشاجع ، پسر حارثه ! ندانسته‌اى كه عصا در باتلاق و زمين گلناك ، سومين پاى آدمى است . عصب السّلمة . سلمه درختى است كه چون خواهند آن را ببرند ، شاخه‌هاى جدا از هم را فراهم مىآورند و به ريشه مىرسانند و ريشه را قطع مىكنند . عرب دربارهء پافشارى و اصرار به آدم بخيل هنگام خواستن چيزى - هر چند او را بد آيد - گويد : « عصبه عصب السّلمة » يعنى همان‌سان كه با درخت سلمه كنند ، با اصرار و پافشارى او را در تنگنا گذاشتند . حجّاج در خطبهء خود براى مردم عراق - كه آنها را بيم مىداد و مىترسانيد - اين مثل را به كار برد ، امّا نه به قصد اين كه از آنها مالى بخواهد بلكه به قصد سختگيرى بر آنها و وادار ساختن به فرمانبردارى . عضّ النّملة . چيز بىاهميّت كه شايستهء توجه نباشد به گاز گرفتن مورچه مثل زنند و گويند : ما عسى أن يكون عضّ النّملة ، و قرص القملة ، و لسع النّحلة ، و وقوع البقّة على النّخلة ، و نباح الكلاب على السّحاب ، و ما موقع الذّباب من ذى ناب ! يعنى : گاز گرفتن مورچه ، و گزيدن شپش و نيش زدن زنبور عسل و نشستن ساس روى نخل و عوعوى سگان به ابرها ، چه گزندى دارد و جايگاه مگس در برابر درندگان چيست ؟ عطر منشم . در اين باره سخنان بسيارى گفته‌اند ، ابن قتيبه گفته : بهترين سخنى كه در اين باره شنيده‌ام اين است كه : منشم زنى بود كه عطر و حنوط مىفروخت ، هر گاه مردم با هم به ستيز و كشتار دست مىيازيدند ، مىگفتند : در ميان خود عطر منشم ساييدند . و حمزة بن حسن گفته : منشم زنى بود مشك فروش ، چون مردم آهنگ جنگ مىكردند دست خود را در بوى خوش وى مىآغشتند و

--> ( 1 ) - ضبط ابراهيم صالح : مجاشع . ( م . )