عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

318

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

جرير بن عبد المسيح - نامور به متلمّس - نديم عمرو بن هند بودند . به عمرو خبر دادند كه آن دو او را هجو كرده‌اند . عمرو دربارهء آنها نامه‌اى به كارگزار خود در بحرين نوشت و به دست خود آنها سپرد و چنين فرا نمود كه در آن نامه كارگزار را فرموده كه به آنها پاداش و جوايزى بدهد - حال آن كه او را فرموده بود كه هر دو را بكشد - طرفه و جرير روانهء بحرين شدند چون به نجف رسيدند ، به پيرمردى برخوردند كه نشسته بود و قضاى حاجب مىكرد و در همان حال [ به دستى ] نان مىخورد و [ به دست ديگر ] شپشهاى لباسش را پيدا مىكرد و مىكشت ! متلمّس گفت : نادان‌تر از اين پير كه امروز ديدم ، هرگز نديده‌ام پيرمرد گفت : در من چه نادانى مىبينى ، ناپاكى را از خود دفع مىكنم ، پاكيزه‌اى را مىخورم و دشمنى را مىكشم ! امّا - به خدا كه - نادان‌تر از من كسى است كه فرمان قتلش را به دست خود مىبرد . از اين سخن پير ، خار خارى در دل متلمّس حادث شد . در اين ميان جوانى از مردمان حيره به او برخورد . متلمس از جوان پرسيد : خواندن مىتوانى ؟ جوان گفت : مىتوانم . متلمس نامه را درآورد و به او داد . در نامه چنين نوشته بود : « چون متلمس نامهء ما را به دست تو دهد دست و پايش را بريده ، زنده زنده به خاك بسپارش » . متلمّس نامه از وى گرفت و در رودخانه حيره انداخت و به طرفه گفت : به خدا كه در نامهء تو نيز همين فرمان است . طرفه گفت : نپندارم كه چنين جرأتى دربارهء من داشته باشد . پس از آن ، متلمّس راه شام در پيش گرفت و خود را از مرگ باز رهانيد ، امّا طرفه روانه بحرين شد و نامه را به كارگزار داد . چون كارگزار نامه را گشود و خواند ، به او گفت : مرا فرموده تا تو را بكشم ، تو خود بگوى تا خواهى چگونه كشته شوى ؟ طرفه - در حالى كه هوش از سرش پريده بود - گفت : اگر ناگزير بايد كشته شوم ، بفرماى تا رگم را بزنند . چنان فرمود و وريد دستش را زدند و چندان خون از وى رفت تا