عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

277

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

طويل الذّنابى قصير الجناح * متى ما يجد غفلة يسرق يقلّب عينين فى رأسه * كأنّما قطرتا زئبق يعنى : روزى كه خداوند براى هر پرنده‌اى حسن و بركت مىداد ، به زاغ هيچ بركتى نداد ؛ دمى دراز دارد و بالهايى كوتاه و هر گاه چيزى پيدا كند بىدرنگ مىربايد ؛ دو چشم در كاسهء سر مىگرداند كه گويى دو قطرهء جيوه‌اند . همچنين در پرهيز و هراس و توجّه او به هر چيز ، و نيز گيجى و گولى او در گم كردنش تخمهاى خود را ، به زاغ مثل زنند هر چند در نگهدارى آنها بسيار همّت كند . همچنين يكى از پرندگانى كه دست آموز مىكنند و مىآموزد ، و نيز زيرك است . و تندتند بال مىزند ، زاغ است . زاغ در آنچه چيزى را ياد بگيرد و بدان پاسخ دهد و به جايى الفت گيرد و نيز در شناختن آنچه از او مىخواهند ، مانند گنجشك است . او زيور آلات را پنهان مىكند و چون آن را از او بازخواهند و بدان سبب فرياد بر سر او كشند . صاحبش را به جايى مىبرد كه آن را در آنجا پنهان كرده امّا او خود آنجا را نمىكاود و نمىجويد ؛ با وجود اينها او بسيار وقت تخم و جوجه‌هايش را گم مىكند ! سروة بست . سرو بست . در قريهء كاشمر از روستاى بست نيشابور سروى بود . تناور كه گشتاسب كاشته بود . در بلندى و پهنا و راستى و سرسبزى كسى مانند آن نديده ، و به جهت همين بىهمتايى مايه سرافرازى و نازش خراسان بود ، و در زيبايى و شگفتناكى بدان مثل مىزدند . سايهء آن به يك فرسخ مىرسيد . در نشستنگه متوكل بارها از آن سخن رفته بود و از آن روى متوكل خواست كه آن را ببيند و چون خود نتوانست به خراسان آيد به طاهر بن عبد الله نوشت و فرمان داد كه سرو را ببرند و تكه‌هاى تنه و شاخه‌هاى آن را در نمد پيچيده و بر اشتران نهاده به پيشگاه وى بفرستد تا درود گران آنها را بر هم سوار كرده ، در پيش ديدگان وى بگذارند ، چنان كه حتى يك برگ از آن كم و گم نشود .