عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )
مقدمه 19
ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )
رساند ، تا مكتوبى به خط او كه به قاضى سرخس نوشته بود . . . كه صحيفهء متلمّس بود . . . بازيافتند » . ( تاريخ جهانگشا - 122 : 1 ) . و بيت زير در حديقه سنايى : بنمرديم تا ز بو العجبى * بنديديم صبح نيمشبان در صبح ، نيمشب را ديدن كنايه است از كارى كارستان و هنرى شگرف نمودن ، چنان كه در دل روز ، شب فرا رسد و عرب آن را به « يوم حليمه » مثل زند . حليمه دختر حارث بود كه در جنگ پدرش با منذر ، لشكر شكست خوردهء پدر را چنان تهييج كرد و آنها چنان به دشمن تاختند و چندان گرد انگيختند كه همه جا تيره و تار شد ، گفتى در دل روز ، شب فرا رسيد . امّا انديشهء ترجمهء « ثمار القلوب » در دورهء فوق ليسانس - ( تبريز - 1350 ) پاى درس شوق انگيز زنده ياد استاد حسن قاضى طباطبايى در دل من افتاد . مراجعات مكرّر در سالهاى پس از آن ، و اين كه همواره با دست پر از اين گلگشت برمىگشتم و اين كلام قاطع با آن لهجهء تركانه و صميمى استادم كه : « آقا اين كتاب بايد ترجمه بشود ! » سبب شد كه تخم آن انديشه جوانه بزند . در بهار 73 تصميم گرفتم تابستانم را بگذارم و آرزوى علمى استادم را برآورده سازم . گمانم اين بود كه تابستان كار فيصله خواهد يافت ، و تبعات آن نيز تا پايان سال از روى ميز كارم زدوده خواهد شد . امّا چنان نشد ، عموى خدا بيامرزم همواره مىگفت « سن ساناد يغينى سانا ، گؤر فلك نه سانار » : هر چه خواهى بشمار [ - نقشه بكش ] باش تا فلك چه شمارد ! امروز كه به يادداشتهايم نگاه مىكنم ، واپسين تاريخ يادداشت شده اين است : « به پايان رسيد ترجمهء ثمار القلوب ، درست ساعت 12 شب شنبه دوم شهريور 1375 » امّا هنوز پايان كار نبود . امروز 16 آذر 76 تطبيق نهايى فرمهاى چاپى را ديدم و آيا اين يعنى تمام ؟ نه ، « تمام آن گه شود بحقيقت كه پسنديده آيد . . . » . در پايان ، و پيش از ياد كرد و سپاس از عزيزانى كه در اين كار وامدار فضل و فضيلتشان هستم اشاره به سه نكته را لازم مىدانم :