عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )
مقدمه 16
ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )
به خراسان تاختن آوردند و دست به غارت زدند و جمعيّت و آرامش ابو منصور نيز - مانند ديگران - درهم ريخت . در سال 424 سلطان مسعود بر سر راه خود به بغداد ، در نيشابور فرود آمد . ثعالبى فرصت را غنيمت شمرده در ضمن چند قصيده ، مسعود و وزيرش ابو نصر احمد بن محمد را ستود و پيرامونيان امير از جمله شيخ عارض ابو الحسن مسافر بن حسن را - كه از غزنه با وى آشنايى داشت حرمت نهاد و كتاب « خاصّ الخاصّ » را به وى اهدا كرد يكى ديگر از همراهان امير ، حسن ابراهيم صيمرى بود كه از كتاب فقه اللغه ثعالبى سخت شگفت زده شد و ثعالبى خلاصهاى از آن را به نام « خصائص اللغة » ناميده به وى هديه داد . آن روزها ثعالبى در كار تنظيم يادداشتهاى افزودهء خود بر - يتيمة الدهر - يعنى تتمّة - بود فرصت را غنيمت شمرده پيش نويس آن را به شيخ محمد بن عيسى الكرجى ، دوست ديرين خود - كه او نيز همراه سلطان مسعود بود - پيشكش كرد . و پس از آن كتاب « الغلمان » را نوشت و در پايان آن يادآور شد كه در كار تصنيف كتاب « سرّ الصناعة » است كه نمىدانيم آن را به انجام رسانيد يا نه ؟ عقربهء زمان به پايان دههء سوم از سدهء پنجم رسيده بود . پوست پيراى نامور نشابور - آن كه در ميان انگشتان وى نزديك به صد گوهر تراش خورده مىدرخشيد - خسته مىنمود . سفرهاى دراز او را فرسوده بود . سه انگشت دست راست مرد از قلم تاول زده ، چشمان تيز و درخشانش سوى خود را در لا بلاى سطور گم كرده بود . دلى كه بارها از يافت نكتهاى تندتر زده ، و از نايافت دقيقهاى افسرده بود ، ديگر بيش از اين نمىكشيد . نه پاها ياراى سفر داشت و نه انگشتان دست تاب راندن قلم بر پهنهء كاغذ . چشمان ، ديگر حروف ريز و درشت را درهم مىريخت . قلب ، پندارى مىگفت : « مىخواهم بايستم » ؛ آن حافظهء تيز و آن بايگانى عظيم نيز درهم ريخته بود . مرد كمكم نامها را نيز فراموش مىكرد . خاصيّت زندگى اين است ؛ دنيا دادههاى خود را فرا مىستاند ؛ و مرد وامهايش را پس مىداد تا حسابش را با دنيا و هر كه و هر چه ، پاك