بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي

358

التوسل إلى الترسل ( فارسى )

اگر از جفاى روزگار چنان كه رسم است ناكاميى روى نمايد به روى دوستان آن غم بتوان گشاد و بمعونت ايشان از آن عبارت « 1 » بساحل توان رسيد ، كه لقاء الأخوان ( ملاءت الأخوان « 2 » ) ، اما ( چون عين احزان فراق « 3 » ) و راه مخوف و وصول ناپديد و عاقبت نامعلوم و عمر ناپايدار و زمانه غدار . بازين همه از فضل ربانى بعيد نمىنمايد كه عن قريب چنان كه من حيث لا يحتسب واقعهء حادث شد من حيث لا ينتظر لطيفهء روى نمايد و اين بيچاره را « 4 » كه الحق در كار صبورى نيك پياده است و كان يدعو ثبورا بر براق سرور سوار گردد ، و ينقلب الى اهله مسرورا ، ( شعر ) متى « 5 » ان تكن حقا تكن احسن المنى * و الا فقد عشنا زمانا بها رغدا ان شاء اللّه كه « 6 » روزگار عهدشكن كه هر لحظه غدرى ديگر مىانديشد اين يك روز را « 7 » كه رگى با جان دارد در دل شكسته نكند ، ( و زمانهء بر لباسات كه هردم گهى نو مىشود « 8 » ) درين يك ندب « 9 » كه دست خون است كعبتين اميد من باز نمالد ، ( و راستى چنان كه از راه نجوم هجوم اين حادثه آنگه اقتضا مىكند كه جيب اين عارضه درين نزديكى دليل دليل است « 10 » ) و مىنمايد كه آخر ماه اصم اين غمها - كه چون ( جذر اصم است « 11 » ) نهايت‌پذير نيست - به آخر رسد ، قد جعل الله لكل شئ قدرا ، از احكم الحاكمين درخواسته مىآيد تا اين حكم را

--> ( 1 ) كذا و شايد از آن عباب يا از آن غمارت باشد . ( 2 ) كذا و شايد ملاء الأحزان باشد . ( 3 ) ظ ، دستخوش تصرفات كاتب شده و ممكن است بدينگونه خوانده شود ( اما چون احزان عين فراق اخوان ) ليكن باز جمله ناقص مىنمايد و ظاهرا بعد از ( زمانهء غدار ) هم كلماتى افتاده است . ( 4 ) ظ ، و اين بيچاره . ( 5 ) ظ ، منى . ( 6 ) ظ ، زائد است . ( 7 ) اين يك آرزو را . ( 8 ) كذا و شايد چنين باشد : و زمانهء پرتلبيس ( يا پرملابسات ) كه هر دم كهنه و نو مىشود . ( 9 ) ش ، چون ادب ، شرط و گرو و داو در قمار . ( 10 ) اين عبارت بواسطهء تصرفاتى كه در آن شده مشوش و نامفهوم است . ( 11 ) ظ ، جذرا اصم .