بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
294
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
زمانه را بطبع خوش و روى تازه مستقبل « 1 » ، ( فان خاشنتنى النائبات تشبثت « 2 » ) * باروع عبل « 3 » الساعدين مخاشن اذا شمته « 4 » خسفا تلظى جماحه * و اخلس « 5 » عن قرن ( الذمشاخن « 6 » ) اين حالت كه ما را « 7 » افتاده است اگرچه شنيع است درين عهد بدعهدان بديع نيست ، و در حرفتى « 8 » كه لازم حرفت ادبست بسيار فضلا با ما مساهماند ، و المصيبة اذا عمت خفت ، آرى احوال روزگار نيز بر يك نسق نماند ، و زمانه نيز نيرنك همه يك رنك نياميزد ، و بد و نيك هم روزى بسر آيد ، و بخت اگرچه بسيار ( بخسبد آخر هم « 9 » ) برخيزد ، و علم اگرچه دير ثمره دهد آخر هم « 10 » بدهد ، العلم يعطى و ان كان يبطى . در جمله اين دوست در « 11 » سررشتهء خويش است و از آنچه بوده است به صد درجه بيش ، و بجوامع انديشه در ترتيب كار بر كار ، و همت در اكتساب معالى و اقتناء نيكونامى برقرار ، و چشم انتظار بر سر راه اقتدار « 12 » ، كه كل شئى ( عنده به مقدار « 13 » ) گردد فلك تند مرارام آخر * وز كرده پشيمان شود ايام آخر آنچه سرمايهء جهد و جدّ است بر اجتذاب ناصيهء مقصود كه همانا قريب المتناول ( گشته است « 14 » ) اتفاق « 15 » كرده مىآيد و افشاء اين سرّ بانشاء اين شعر كه ( تقرير حال در ارتحال « 16 » ) گفته شد اتفاق مىافتد لئن صرفتنى عن مرامى « 17 » و نيلها * صروف عرتنى ليس يكفيهما « 18 » حد
--> ( 1 ) مستقل ، شعر . بوامى كه بر روزگار است ما را * اگر او ندارد بدارمش مهلت اگر دولت آيد وگر محنت آيد * بنزديك ما هردو را هست آلت كسى كو مهيا بود دولتى را * اگر نجويد ( ظ ، او نجويد ) بجويدش دولت . ( 2 ) و ان خاشن النائبات تشيث . ( 3 ) حبل . ( 4 ) سمته . ( 5 ) ظ ، و اخنس . ( 6 ) الدماء دواخن ( ظ ، الدمشاحن ) . ( 7 ) مرا . ( 8 ) حرمتى ( ظ ، حرقتى ) . ( 9 ) خسبد آخر . ( 10 ) سا . ( 11 ) بر . ( 12 ) اقدار . ( 13 ) شعر . ( 14 ) است . ( 15 ) ظ ، انفاق . ( 16 ) در تقرير حال بر ارتجال . ( 17 ) منادى ( ظ ، مناى ) . ( 18 ) يكنفها .