بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
218
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
و يعقوب وار در غلواى اشتياق آه وا اسفا على يوسف زنم « 1 » و به چهار حدّ و شش جهت و صد دالت « 2 » و هزار وسيلت او را دوست و با او در يك پوست باشم - بسلامى كه از چنو بزرگى زيادت ازين چشم داشتن خام طمعى تمام باشد بزرك نكند ، و اهمال جانب دوستان قديم كه همانا از آن شمارم « 3 » خرد شمرد . يا هذا ما هذا ، هكذى « 4 » معاشرة الاحباء و هذا شيمة « 5 » ارباب الوفاء ، ابهذا « 6 » يرتضى « 7 » المروة و مثله تقتضى « 8 » الفتوة لحاه « 9 » الله من ناقض عهد « 10 » الاخاء نافض يده عن الولاء « 11 » ، دريغ استظهار اين كهتر به مكان چون تو ( بزرگى ، و افسوس « 12 » ) اعتماد اين برادر مر « 13 » اعتقاد « 14 » چون تو دوستى ، با چندان باد كه از دوستى تو در سر داشتم هنوز آتش آزمودن « 15 » بالا ناگرفته « 16 » خاك در چشم اميدم زدى و آب در جوى وفا تيره كردى ، خهخه احسنت هيچ باقى نيست ، گفتم كه تو از زمانه به باشى * خود هردو نواله استخوان آمد بازين « 17 » همه شاكرم كه نقد اعتماد تو ديدم ، و عيار محبت تو باز دانستم ، و ذوق مودّت تو يافتم ، و چاشنى دوستى تو گرفتم ، و رايحهء عادت تو شنيدم ، و بر مزاج طبيعت تو واقف گشتم « 18 » ، علمتك ان منيت منيت « 19 » موعدا « 20 » * جهاما « 21 » و ان ابرقت « 22 » ابرقت خلبا بعد ازين خويشتن را خواب غرور ندهم ، و بزخارف اقوال تو فريفته نگردم ، و با كاذيب بيان تو التفات نكنم ، و بزخمزبان « 23 » تو از قاعدهء اعتقاد نچسپم ،
--> ( 1 ) و ابيضت عيناه من الحزن و هو كظيم . ( 2 ) داعيه . ( 3 ) شماريم . ( 4 ) اهكذا . ( 5 ) شنشنة . ( 6 ) ابذا . ( 7 ) ظ ، ترتضى . ( 8 ) يقتضى . ( 9 ) لحاك . ( 10 ) غيب . ( 11 ) الوفاء . ( 12 ) بزرك و فسوس . ( 13 ) بر . ( 14 ) ظ ، اعتضاد . ( 15 ) آزمون . ( 16 ) نگرفته . ( 17 ) با اين . ( 18 ) ضا ، شعر . ( 19 ) سا . ( 20 ) ظ ، مرعدا . ( 21 ) ش ، ابر بىباران . ( 22 ) ابرقته . ( 23 ) زفان .