مؤلف مجهول
230
تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )
او كه در معرض انتقالست اهتزاز ننمايد . شعر : منه دل بر اقبال كاقبال را * چو مقلوب خوانى بود لابقا اقبال را بقا نبود دل درو مبند * اقبال را چو قلب كنى لا بقا بود چه ناكام ساقى هادم اللذّات اقذاى اذاى كدورات در اقداح افراح حيات اندازد و مرغ روح از آستانهء قفس كالبد خانه واپردازد . ايّام جوانى چون باد بر گذر است و اوقات شادمانى چون ابر نيسان ناپايدار . و من قدر نعمت جوانى وقتى دانستم كه عرض بضاعت آن تجارت عرضه گشته و معراض آن از اعراض ضياع گذشته بود ، و تأسّف بر فوات مفيد نيامد ، « و اندب حين لا يغنى الندامة » . [ 157 پ ] . صيّاد پيرى آمد و بر اصطياد من * داس و كمند و تير و كمانش از چهار تير يك [ تير ] ازو زمستان ، يك تير ازو بهار * يك تير ازو تموز و دگر تيرماه تير از داس پى زد و بكمندم ببند كرد * وانگاه از كمان به من انداخت شصت تير چون شصت تير خوردم شد تيره خاطرم * آن خاطرى كه نور از آن يافت ماه تير پيرى چو عمر من بمه و سال صيد كرد * شد روزهاى روشن من چون شبان تير چشم از ديدن و گوش از شنيدن و دست از گرفتن و پاى از رفتن باز ايستاد . انّ الثّمانين و بلغته * قد احوجت سمعى الى ترجمان [ پا ] يهاى جهانپيماى را اكنون بىتمسّك دستآويز قدرتخيز نيست ، منهل عذب شباب كه صفاى : « مغتسل بارد و شراب » داشت در مذاق جان بتجرّع « و يكاد يسيغه » صفت اوست . بپاى خواستن از دست برنمىآيد * از آن بدست كنم چون كنم قيام آغاز ز ضعف زانوى خود بوى مرگ ميشنوم * ز عجز چون سر بينى نهم به زانو باز