مؤلف مجهول
229
تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )
حكيم بهم در طاعت حقّ كوشيد ، تا در آن منزلتى سنىّ و مرتبتى هنىّ يافت . حكايت و مشهور است كه در زمين هند شهرى بزرگ هست ، خلق آن شهر در روز معيّن كه موسمى باشد بعد از انقراض صد سال ، بيكجا مجمع سازند و منادى از قبل حاكم شرع بر سر پشتهاى بلند رود و ندا كند كه بر سر اين پشته شخصى برآيد كه اين موسم را پيش ازين [ 156 پ ] ديده بود . وقت باشد كه مردى يا زنى پير و ساقط قوى ، ضعيف ، سخت شست ، كورچشم ، كوژپشت را بر سر آن پشته بدارند . تير قامتش انحناى كمان گرفته ، صفاى مشرب شباب او از شوب شيب و ريب كبر كدر پذيرفته ، ساق از مساوقت فرونشسته ، ساعد از مساعدت بازايستاده ، از حركت او بركت برخاسته ، بنشيند . پس آن پير گويد سرمايهء جوانى هرچند بضاعت مزجات است ، اما قرب و درجات و فوز نجات هم بپايمردى بضاعت با دست توان آورد ، خنك جايگه مبدأ شباب كه اغصان شجرهء جوانى بافنان شجرهء شادمانى آراسته باشد ، و طرّهء شمشاد چمن عهد صبا بدست مشّاطهء نسيم صبا پيراسته . پيش از آنكه قامت چون رباب او چنگسان خميدن و صبح صادق شيب از اطراف مطالع موى شب رنگ دميدن گيرد ، پردهء هوس از پيش هوش بردارد و چنگ در دامن توبت و انابت آرد و مقبل شباب را مغتنم دارد و زمام فرصت ضايع نگرداند . شعر : [ 157 ر ] فما خير برق لاح فى غير وقته * و واد غدا ملآن بعد اوانه و حقيقت داند كه « ما انقضت ساعة من دهره الّا [ ان ] ينقصه من عمره » ديدهء انتباه بگشايد و خود را خواب غرور ندهد و فريب و زرق چرخ زرّاق نخرد و حلاوت شهد شادى او را كه مرارت صاب « 1 » نفاد بر عقب است نخورد ، و باقبال
--> ( 1 ) - الصاب شجر مر ( اربنوعا ) .