مؤلف مجهول
228
تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )
رسيد از تو به ديگران برسد ؟ گفت چرخ متقلّب و دهر متغلّب از ديگران برد و به من سپرد ، و باز از من بستاند و به ديگرى سپارد . بيت : آذار پرير بود و دى روز تموز * امروز خزانست و شود فردا دى حكيم گفت پس دل در عروس دهر چه بندى ! كه هرسحر * برخيزد آشكار سياهى ز بسترش فحسبك قول النّاس فيما ملكته * لقد كان هذا امره لفلان هركه به چيزى كه نعمت آن در معرض انتقالست نازد و دست تمتّع بملاذّ و شهوات آن يازد و در روز بازار ستد و داد از غبن عين و بيداد بر خود پسندد و غرور سرور روزگار خر [ د ] ؛ در روز كار بمعيار خرد اعتبار نيارد . نعمان گفت پس چه بايد كرد و گرد كدام چاره بايد گشت ؟ گفت : رو ترك كلاه گير و دستار * گنجينهء خلوتى بدست آر بنشين و طاعت حقّ پيش گير [ 156 ر ] و توشهاى در گوشهء قناعت نه و كليموار گليمى پوش و در خلاص خود كوش و يونس سان از خلق بگريز و با نفس در ستيز و در شب با « 1 » روزى بطاعت آر . ترك دنيا بگير و سامانش * زانك پيش از تو ديد سامانش گفت ترتيب اين مقدّمات را چه نتيجه باشد ؟ حكيم گفت اگر مادّه و صورت تركيب اين شكل از زلل خويشتن بينى و رعونت سالم ماند ، حياتى نتيجه دهد كه انجام آن جام « 2 » از تجرّع « 3 » جام فنا منزّه باشد ، و نعمت جوانيى بخشد كه بمحنت پيرى مكدّر نگردد ، و دولتى دست دهد كه بيك عزلت عرصت ساحت آن بستاند . چون حكيم اين سخن گفت ؛ ملك نخورد و نخفت ، گليمى بپوشيد و با
--> ( 1 ) - ص : بىنقطه و گويا « تا » باشد . ( 2 ) - ص : حام . ( 3 ) - ص : تجرح .