مؤلف مجهول

216

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

بستد ، و در آن وقت مؤيد الدين علقمى استاذ الدار بود . بيعت مستعصم را از او مخفى داشتند و گفتند او را بطلبيم و مشورت كنيم ؛ اگر راى او موافق راى ما است فهو المقصود ، و الا او را بكشيم . و آنجا خادمى بود كه با ابن علقمى دوستى داشت ، از اينحال او را اعلام داد . چون درآمد اكابر و خدم را ديد ايستاده . شرابى گفت مستنصر درگذشت . [ 148 ر ] ابن علقمى جزع آواز نهاد و دستار خراب كرد . گفت وقت جزع نيست بجاى مستنصر كه را بنشانيم ؟ ابن علقمى گفت بمشورت احتياج نداريم ، خلافت بر اميركبير مستعصم مقرّر است . همه را خوش آمد . بعد از آن پرده برداشتند . مستعصم ايستاده بود استاذ الدار سلام كرد و بكلمت موجز بوظايف تعزيت اقامت نمود ، و بيعت كرد . و بامداد دار الخلافه را درها بگشادند ، و ندا دردادند كه دوش مستنصر وفات يافت و پسر خود مستعصم را بر شما خليفه گردانيد . و بطلب وزير نصير - الدين « 1 » ابن ناقد فرستادند ، و او به كلى از سخن گفتن و تردّد بازمانده بود ، او را در محفّه‌اى بياوردند تا كار بيعت تمام شد . بعد از آن از تدبير ملك غافل ماند ، و طريقت لهو پيش گرفت . و وزير وقتها ميگفت كه لشكر مغول همهء جهانرا گرفتند ، و عدد ايشان بيش از آنست كه امير المؤمنين با ايشان مقاومت تواند كردن . چندانكه وزير از اين نوع ميگفت فايدت نميداد . و اركان دولت گفتند وزير ترا ميترساند ، و چنان كردند كه بسخن او التفات نكرد و اين قضيه را خوار گذاشت . تا چنان روايت كنند كه چون هولاكو بغداد [ را ] بگرفت و خليفه در [ 148 پ ] حضرت پادشاه هولاكو بايستاد ؛ فرمود كه تو چه مردى و چه عقل و تدبير دارى كه نه لشكر جمع كردى كه با ما جنگ كنى و نه با ما لطف و مدارا مسلوك دارى .

--> ( 1 ) - ص : ناصر الدين ( تج 356 ، طق 293 ) .