مؤلف مجهول

179

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

منصور گفت اى پسر خلافت ترا بچه كار آيد ، اين كار بگذار ترا ده هزار درم بدهم . عيسى گفت پسر خود را ولىّعهد من گردان كه خلافت از من به دو منتقل شود . منصور چون [ 122 پ ] ديد كه فايده نميدهد ، خالد برمكى و جمعى را بخانهء او فرستاد تا از هرنوع بگفتند . و او هريك را جوابى بگفت و قبول نكرد . خالد چون بيرون آمد با ياران گفت عيسى نادانست و ازين لجاج به زحمت رسد ، مصلحت آنست كه باتّفاق منصور را بگوييم كه خود را خلع كرد « 1 » ، و برين مصرّ باشيم . همچنين كردند ، كه بعد از منصور پسرش مهدى خليفه باشد و بعد ازو عيسى خلافت كند « 2 » . آنگاه منصور بيعت مهدى از خلق بستد . و در سال ثمان و خمسين و مائه منصور عزم حجّ كرد و مهدى را بخانهء خود بنشاند . در راه از آثار علوى چيزى حادث شد كه منصور بترسيد ، و پسر خود را مهدى از بغداد طلب داشت و وصيّت كرد كه عمّان و عمزادگان را نيكو دار و صلت و انعام ده و اهل خراسان را اكرام كن ، كه مبداء دولت ما از آنجاست ، و مرا سيصد هزار درم وام است ، از مال من بگذار نه از بيت المال ، و هرچه از درم و دينار و متاع و ملك خاصّ من است بفرزندان من كه برادران و خواهران تواند برسان و آسودگى و لهو و طرب بر خويشتن حرام كن ! و او تمامت قبول كرد ، پس سر او را [ 123 ر ] در كنار گرفت و بدرود كرد و روانه شد . چون ببوستان بنى عامر رسيد كوشكى بود ، در آن كوشك رفت و زحمتى كه داشت زياد شده بود ، لحظه‌اى در خواب رفت . چون بيدار شد بر ديوار كوشك اين نوشته يافت ، شعر :

--> ( 1 ) - ص : كند . ( 2 ) - در تج 116 اين بند نيست .