مؤلف مجهول
175
تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )
« مستضى » و « ناصر » و « ظاهر » دگر « مستنصر » است * و اخرين قوم « مستعصم » به حكم كردگار [ 1 ] - خلافت ابو العباس سفاح ابو العباس عبد اللّه بن محمد الكامل بن على بن عبد اللّه بن عباس ، سنهء اثنى و ثلثين و مائه با او بيعت كردند . و او مردى كريم و حليم و عاقل بود ، و از بنى اميّه بسيار بكشت و در قلع و استيصال ايشان مبالغت نمودى ، تا حدّى [ كه ] گور يزيد را بشكافتند ، و در آن چيزى چون خاكستر ديدند . و سفّاح را از ابو سلمه چيزها در دل بود كه او عزم كرده بود كه خلافت بر علويان مقرر گرداند . و او را پيش سفّاح رونقى نبود ، و هركسى جفاهاى او را به خدمت ابو العباس برمى - شمردند . پس در باب او با داود عم خود مشورت كرد . [ 120 ر ] داود گفت او را درين دولت مساعى جميله بسيار است ، با او خطاب نتوان كرد ، و اگر چيزى البتّه در خاطرست بايد كه بعلم و مشورت ابو مسلم باشد . اگر او منع كند بدانكه باهم متّفقاند ، و اگر رخصت كشتن دهد ، بگو رسول خويش بفرست تا او را بكشد . سفّاح برادر خود ابو جعفر را كه او را منصور نام بود ، به خراسان فرستاد . ابو مسلم مقدم او را باعزاز تلقّى كرد . و چون شكايت ابو سلمه بگفت و رخصت كشتن يافت ، مردى « 1 » صرار نام را به خدمت ابو جعفر بفرستاد ، تا بوسلمه را بكشد . صرار روانه شد و بر موجب اشارت ، ابو العبّاس بوسلمه را بكشت . و ابو جعفر يك ماه در مرو مقام ساخت و عظمت بو مسلم ديده بود و خاطرش برو متغيّر شده . چون به خدمت ابو العبّاس رسيد ، از ابو مسلم شكايت كرد و گفت اگر تدبير او به زودى نكنى چنان شود كه تدارك نتوان كرد .
--> ( 1 ) - ص : و مردى .