مؤلف مجهول

160

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

در دمشق ميگردانيدند ، و پيرى از اهل شام بيامد و پيش زين العابدين بايستاد و او را دشنام مىداد . [ 109 پ ] گفت اى پير قرآن خوانى ؟ گفت آرى . گفت اين آيت خوانده‌اى كه : « قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي - الْقُرْبى » ؟ « 1 » گفت خوانده‌ام . گفت مرا ميشناسى ؟ گفت نه . گفت ذى القربى منم ، و نام و نسب خود بگفت . پير سوگند خورد كه ندانستم كه پيغمبر را به غير از يزيد خويشى ديگر هست « 2 » . سال دوم عزم مدينه كرد . و سبب آن بود كه اهل مدينه يزيد را انكار كرده بودند . يزيد عمر سعد را گفت اهل مدينه را مالش ده ! او گفت من خون قريش بيش ازين نتوانم ريختن . يزيد عبيد اللّه زياد را گفت برين كار قيام نماى ! او گفت من دو كار عظيم نتوانم كرد : يكى آنكه نور ديدهء پيغمبر را بكشم ، دوم آنكه به مدينهء پيغمبر لشكر كشم . چون ازو نوميد شد ، مسلمة بن عقبهء مرّى را كه از جبّاران عرب بود ، آنجا فرستاد . موضعى كه آن را حرّه خوانند فروآمد و مدينه را حصار داد . آخر الامر بعد از جنگ مدينه را بگشود و بسيار مسلمان بكشت . و سه روز هرچه در مدينه بود بر شاميان مباح كرد ، تا بسيار بىرسمى از هرگونه بريشان رفت . سال سوم مسلمة بن عقبه را بمكّه فرستاد . سبب آنكه عبد اللّه بن زبير در مكّه بود و اهل مكّه بيعت يزيد را خلع كرده بودند . مسلمه از راه بدوزخ رفت ، [ 110 ر ] و پيش از وفات شخصى را امير المؤمنين كرده بود ، آن شخص مكّه را حصار آورد . عبد اللّه زبير بيرون آمد و جنگ در پيوست . درين ميان خبر وفات يزيد عليه اللعنة رسيد ، و لشكر از مكّه « 3 » بازگشتند .

--> ( 1 ) - قرآن 42 : 23 . ( 2 ) - ص : خويشى نمىدانستم ( تج 69 ) . ( 3 ) - ص : مدينه .