مؤلف مجهول

156

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

است و من پدر او را دانم . و غرضش ازين سخن خويشتن بود . و چون خلافت بامير المؤمنين على رسيد ، مملكت پارس را به زياد تفويض كرد . و چون معاويه بشنود ، نخواست كه امير المؤمنين على را آنچنان مردى جلد باشد ، در نامه صريح نوشت كه تو برادر منى ، بايد كه پيش من آيى . امير المؤمنين على را ازين حال [ 107 ر ] خبر شد . نامه‌اى مختصر نوشت كه من آن ولايت را به تو سپردم كه مستعدّ آن بودى ، و برين نوع كه معاويه نسب ترا ثابت مىكند نه نسب تو ثابت شود و نه استحقاق ميراث . معاويه بهر نوع مردم را ميفريبد ، ازو با حذر باش ! و السلام ! زياد چون نامه برخواند ، [ ترك معاويه كرد ] « 1 » و كار برقرار بود . آنگاه [ كه ] امير المؤمنين على كرّم اللّه وجهه ، كشته شد ، معاويه در طلب او جدّى نمود تا او را پيش خود برد و نسب او را با بوسفيان استلحاق كرد و جمعى را گواه گرفت . و اين استلحاق مخالف شرع نمود ، جمعى آن صورت را جهتى نهاده‌اند ، و گفتند انكحهء جاهليت بر انواع بوده است : يكى آنست كه چون جمعى با زنى زنا كردندى و او حامله شدى فرزند از آنكس بودى كه زن گفتى . و چون اسلام ظاهر شد اين نوع حرام گشت . اما هركسى را كه نسب ثابت شده بود ، به همان قرار بماندى . بعد از آن زياد بن ابى سفيان نوشتندى . گويند چون معاويه را وفات نزديك رسيد ، پسر خود يزيد را بخواند و گفت بدانكه اساسى نهاده‌ام ، زنهار تا در آن كوش كه خراب نشود ، با چهار كس منازعت مكن : يكى عبد اللّه عمر كه به دنيا ميل ندارد ، اگر بيعت با تو نكند او را تعرّض مرسان ! ديگر [ عبد الرحمن بن ابى بكر ] « 2 » و او را مال بسيار ده

--> ( 1 ) - تج 61 . ( 2 ) - ص : عبد اللّه عمر ( تج 62 ) .