مؤلف مجهول
138
تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )
با عمر بيعت كردند . عمر خالد را معزول كرد و ابو عبيدهء جراح را امارت داد . چه ميان عمر و خالد نقارى بود ، سبب آنكه چون عرب مرتدّ شدند و بر سجاح بگرويدند ، مالك بن نويره از آن جمله بود . چون افترا و دروغ سجاح بدانستند ، روى ازو بگردانيدند و از كرده پشيمان شدند و كس به خدمت ابو بكر فرستادند و عذر خواستند . عمر ابو بكر را گفت ايشان را مهمل نتوان گذاشت ، بنويس بخالد تا تفحّص حال ايشان كند ، هركه مسلمان نيست بتيغ بگذارند . چون نامه بخالد رسيد ، معتمدان بقبايل فرستاد ، تا از بانگ نماز كه اعظم شعاير است در دين اسلام تفحّص كنند . ده سوار بقبيلهء مالك بن نويره رفته بودند ، و او را به خدمت خالد حاضر كردند ، و سوارانرا اختلاف افتاد ، بعضى از قبيلهء او بانگ شنيدند و بعضى گفتند نشنيديم . و مالك شخصى را [ سخن ] ميگفت ، در اثناى اين گفت آن مرد شما را چنين گفتى . يعنى : پيغمبر صلى اللّه عليه و سلم . خالد بانگ بر وى زد كه بعد از آنكه [ 95 ر ] بمبايعت زنكى فضيحهء زانيه را گردن نهادى هنوز از متابعت خواجه عليه السلام عار مىدارى ؟ يعنى : مرد ماست مرد شما نيست ، البته با دين اسلام الفت نخواهى گرفتن ، او را بكشت . ابو قتاده گفت من در قبيلهء او بانگ نماز شنيدم . خالد آن را بر تعصّب حمل كرد و او را برنجانيد . ابو قتاده بمدينه آمد و آن حال با ابو بكر بگفت ، او التفات نكرد ، گفت او امير است هرچه كند دانسته باشد . ابو قتاده چون ازو نوميد شد ، پيش عمر آمد ، و ميان عمر و مالك مصادقت بود ، چون اين خبر بشنيد گرفته شد و ابو بكر را گفت خالد شمشير ظلم كشيده است و مسلمانانرا مىكشد ، مالك نويره مسلمان بود ، و ابو قتاده گواهى ميدهد ، او را كشت ، و زن او را خواست . ابو بكر گفت خالد را شجاعت و دانايى و پارسايى بهم جمع شده است ، نادانسته