مؤلف مجهول

139

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

بر چنين حركات اقدام ننمايد . [ خالد چون ] متّهم بود از « 1 » مالك باغراى عمر به خدمت ابو بكر آمد . و چون بار طلبيد مثال صادر شد كه خالد تنها به حضرت آيد ، تا مهمّ گويد . خالد دانست كه عمر درين باب بجدّ است . جريده [ 95 پ ] به خدمت شتافت ، و از بلال درخواست كه او را به خدمت امير المؤمنين تنها درآورد ، وقتى كه عمر حاضر نباشد . و بلال آن قبول كرد . چون خالد بر در مسجد رسيد عمر حاضر بود ، برخاست و گريبان خالد بگرفت ، گفت : « قتلت مسلما و عرّست امرأته » . خالد هيچ نگفت . بلال در رفت و امير المؤمنين را گفت خالد بر در است ، و نگفت كه عمر با اوست . ابو بكر گفت خالد را در آر ، و بلال دست خالد را بگرفت . عمر خواست در رفتن ، بلال گفت ترا در آمدن نفرموده است . عمر بازگشت . پس ابو بكر خالد را گفت چرا مسلمان را كشتى ؟ خالد گفت يا امير المؤمنين سوگند دهم ترا كه از لفظ پيغمبر نشنيدى كه گفت « خالد سيف اللّه » فرمود كه « نعم » شنيده‌ام . گفت واثق باش كه شمشير خالد نرود جز بر منافقى يا كافرى . ابو بكر گفت حجت بزرگ گفتى ، برو به عمل خود بازگرد ! خالد بيرون آمد ، عمر هم آنجا نشسته بود . خالد دست بقبضهء شمشير كرد ، گفت « تعال يا ابن امّ سلمة ! » عمر دانست كه ابو بكر ازو عفو كرد ، خاموش شد ، و آن حرارت در خاطره ماند . ابو عبيده رسولى « 2 » بروم فرستاد . در آنوقت كه او رسيد ، لشكر [ 96 ر ] اسلام بحرب مشغول شده بودند . چون او را بديدند و هركس ازو احوال پرسيدند ؛ رسول دانا بود ، گفت من مقدمهء لشكرم كه امير المؤمنين ابو بكر بر عقب من

--> ( 1 ) - ص : متمم بودار . ( 2 ) - تج 20 .