تاج الدين احمد وزير
168
بياض تاج الدين احمد وزير ( فارسى )
قد كتب الحسن فوق جبهته * أشهد أن لا مليح الّا هو شبّهته بالهلال حين بدا * قلت ربّى و ربّك اللّه للشّبلى رحمة اللّه عليه لها فى طرفها لحظات سحر * تميت بها و تحيى ما تريد و تسبى العالمين بمقلتيها * كأنّ العالمين لها عبيد ألاحظها فتعلم ما بقلبى * و ألحظها فتعلم ما أريد * * * خوى خوش تو چشم و چراغ تو بس است * تسليم و رضا بهار و باغ تو بس است ور زانكه نعوذ باللّه اين وصف تو نيست * محروم ازين صفات داغ تو بس است * * * جانا به سفر مرو مرنجان جانم * كز ديده فرو چكد چو مرجان جانم گر تو به روى ، جمله بخواهد رفتن * از تن ، تن و از دل ، دل و از جان ، جانم * * * 661 دى بر سر كو ، چو دلستانم مىرفت * هوش از دل و طاقت از روانم مىرفت او مىشد و چشمم ز پيش مىنگريست * ديدم به دو چشم خود كه جانم مىرفت * * * مرادى من العمر مرآكم * و عيشى من الدّهر مغناكم فلولاكم ما عرفنا الهوى * و لولا الهوى ما عرفناكم للشّيخ سيف الدّين باخرزى دنيا كه به هر پايه ز دستى دگرست * هر روز بلندى ده پستى دگرست همچون زنكان بىحيا هر نفسى * آرامگهش كنار مستى دگرست