تاج الدين احمد وزير
196
بياض تاج الدين احمد وزير ( فارسى )
سرّ جمالت بعقل درنتوان يافتى * خود به حقيقت نجست كس به چراغ ، آفتاب * * * سرّ سودايش مرا پيوسته در قلب دلست * عاشق صورتپرست از سرّ معنى غافلست حرف الشّين شوق ماهى به آب چون باشد * آنچنانم به خاك پاى شما * * * شب وصال نخواهم كه تن بود با من * كه شرط نيست كه مويى ميان ما باشد * * * * 157 * شمع افلاك نيفروخته بودند هنوز * كآتش عشق تو در رشته شمع جان بود * * * شبى احوال بيماران پرس از شمع * كه بيمارست و مىسوزد همه شب بهر بيماران * * * شاهد آن نيست كه دارد خط سبز و لب لعل * شاهد آن است كه اين دارد و آنى دارد * * * شنيد او نالهام گفتا هنوز ز اين هست ؟ غم گفتش : * فغان سيل اشكست اينكه او رفت اين همىآيد * * *