تاج الدين احمد وزير

197

بياض تاج الدين احمد وزير ( فارسى )

شكسته بسته [ ى ] زلف توأم ، روا دارى * فروگذاشتن آخر چنين پريشانم * * * شراب در تو اثر كرد و شمع جمله بسوخت * تو آن مبين كه مرا از رخ تو مهتابست حرف الصّاد صبا كه « 1 » غاليه‌سايى گرفت در گلزار * شدم ببوى رياحين ز خواب خوش بيدار * * * صورت نمىبندد كه من بازآيم از غم‌خوارى * ما فى الضّمير خويش را گفتم كنون يكبارگى * * * صبرى كنم تا ستم او چه مىكند * با اين دل شكسته غم او چه مىكند * * * صد دلق بسوزد چو ميم شعله برآرد * اين مى نه به اندازهء هر زاهد رعناست * * * صيد او گشتم و گفتم كه به زلفم كن بند * گفت كاين رشتهء جانست نه دام هوسست * * * صدر ره از دست غمت جان به عدم خواست شدن * بازش اميد وصال تو ز پا مىشكند * * *

--> ( 1 ) در اين موضع پخش‌شدگى مركب وجود دارد ، چنين استظهار كرديم .