شمس الدين محمد كوسج
265
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
--> سپهبد بر آنسان كه او راى ديد * طلايه به نزديك ايران كشيد بفرمود از آن پس سپهدار چين * بدان نامداران تورانزمين كه اسب تكاور به زين دركشيد * وز آنجاى تازان به توران دويد ( س : رويد ) ز لشكر هر آن كس كه بد نامدار * برفتند با نامور شهريار گريزى به هنگام پيروزى ( ن : فيروزى ) است * كه دانا همه در پى روزىست سراپرده بر دشت زاول بماند * خود و سركشان سوى توران ( پ : آمل ) براند به درد پسر راند از ديده خون * به پيران چنين گفت كاى رهنمون شدم سير از زندگانى خويش * ز سوسن نگه كن چه آمد به پيش به ره بر طلايه مر او را بديد * فريبرز نزد سپهبد كشيد بديشان به گفتار بگشاد لب * كجا رفت خواهيد در تيرهشب چه پوييد ( س : جوييد ) و اين نامور مرد كيست * ز گردان توران ورا نام چيست نبد آگه از زنگه شاوران * وزين نامداران و گندآوران چنين گفت هومان ويسه بدوى * چرا برفروزى تو بيهوده روى جهاندار شيده است فرزند شاه * به توران همى راند خواهد سپاه به دل بر ندارد شبيخون كين * همى رفت خواهد به تورانزمين بيازردش افراسياب دلير * بدان جنگ و ( س : چند ) پيكار برزوى شير ز پيش پدر رفت خواهد به خشم * نخواهد كه بينندش ديگر به چشم چو بشنيد از ايشان فريبرز شير * ز شيده بجوشيد مرد دلير به ايرانيان گفت اندر نهيد * بر اين دشت تيره خوريد و دهيد وز آن پس برآورد گرز گران * همى كوفت چون پتك آهنگران چو شيرى به نخجير اندر فتاد * و يا چون خزان در رزان تندباد به پروين همه ( س : همى ) نعره برداشت شير * نگشت اندر آن شب ز پيكار سير همىزد به گرز و سنان و ركيب * نبودش ز تركان به دل در نهيب يكى گرزهء گاوپيكر به مشت * از آن نامداران دو بهره بكشت همه دشت از كشته چون پشته كرد * به خون خاك آورد آغشته كرد بديشان نگه كرد افراسياب * بجوشيد مانند درياى آب از ايرانيان چون بر آنگونه ديد * ز تركش كمان كيى بركشيد به هومان چنين گفت جنگ آوريد * جهان بر بدانديش تنگ آوريد چو هومان ز افراسياب اين شنيد * بكردار دريا دلش بردميد