شمس الدين محمد كوسج

264

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

به پيران چنين گفت كاى بانژاد * بكوشيد امشب به كردار باد چو هومان ز افراسياب اين شنيد * به كردار دريا دلش بردميد مر آن هر سه با خوارمايه سپاه * برانداختند خاك بر چرخ ماه به اندك زمان لشكرى كشته شد * تو گفتى كه شان بخت برگشته شد به فرجام افراسياب دلير * كمان را به زه كرد چون تند شير يكى چوبهء تير بگشاد زود * بزد بر بر زنگه بر سان دود كمرگاه او را به هم بردريد * ز زنگه بر آن زخم در خون كشيد ( ! ) چو زنگه چنان ديد شد چاره‌جوى * به لشكرگه خويشتن داد روى جهاندار افراسياب دلير * همى تاخت پويان به كردار شير وز آن روى زنگه بر شه رسيد * چو كيخسرو او را بدان‌گونه ديد به رخسار زرد و به تن ناتوان * دريده سلب خون به زين بر روان به زنگه چنين گفت بر گوى راست * چه افتاد و پيكار تو از چه خاست به دو گفت زنگه كه اى شهريار * طلايه ببردم سوارى هزار برفتيم چون روى شب تيره گشت * خروش سپاه آمد از پهن دشت چو ديدم چنان پيش لشكر شدم * بدان كار بند كمر برزدم بديشان چنين گفتم اى سركشان * كجا رفت خواهيد ز ايدر كشان . . . « 1 »

--> ( 1 ) . در اينجا چند بيتى از دست‌نويس « ك » افتاده است ؛ « ن » ، « س » ، « پ » به جاى بيت‌هاى 1727 - 1760 دارد : به لشكرگه آمد بكردار باد * به شيده چنين گفت كاى پاك ( ن : نيك ) زاد طلايه ترا بود بايد به راه * كه تا من از ايدر برانم سپاه من و گرد پيران و هومان به هم * بتازيم از ايدر چو شير دژم به توران دگرگونه سازيم راى * مگر ماند از ما يكى خود به جاى كزين سان كه برزوى جنگ آورد * همه ( س : همان ) مرز توران به چنگ آورد تو ز آن پس به هنگام بانگ خروس * ببند از پى راه بر پيل كوس