شمس الدين محمد كوسج

257

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

هوا گشت از گرد چون تيره ميغ * ز كينه نبد جان كس را دريغ « 1 » ز بس گرد كز رزمگه بردميد * دو لشكر همى يكدگر را نديد سر نامداران به ميدان چو گوى * لبان آب‌خواه و دلان كينه‌جوى به هر سو كه رستم برافكند رخش * سر نامداران همى كرد پخش به سوى دگر قارن رزم‌خواه * همى روز بدخواه كردش سياه « 2 » ز بس نعره و تيغ و « 3 » گرز گران * جهان بود « 4 » بازار آهنگران زمين همچو درياى جوشان شده * دو لشكر به يك جاى كوشان شده « 5 » زمانه شده خيره از كارشان * ز كوشيدن جنگ و پيكارشان چو لهاك و فرشيدورد آن دو مرد * بديدند كز دشت برخاست گرد درفش سيه را نديدند « 6 » ز دور * ببودند بر جاى بر ناصبور « 7 » عنان‌ها از آن جاى برگاشتند * در حصن « 8 » را خوار بگذاشتند شتابان بدان انجمن آمدند * به ناگاه خود را بر ايشان زدند پياده بديدند شه را به بند * به گردن درافكنده خم كمند

--> ( 1 ) . ن ، س : همى گرز باريد از ابر و تيغ ( س : از آن تيره ميغ ) ؛ پ : هوا گشت از ابر چون تيره ميغ . ( 2 ) . ن ، س ، پ به جاى بيت‌هاى 1653 - 1656 دارد : ز بس كشته شد روى هامون چو كوه * ز گير و ده و دار گردان ستوه سر نامداران به درياى خون * شده غرق نامد يكى زان برون به هرسو كه رستم برانگيختى * همى خاك با خون درآميختى همان قارن گرد و زال دلير * به هر جاى تازان بكردار شير ( 3 ) . ن ، س ، پ : ز بس تيغ و آواز . ( 4 ) . ن ، س : گشت ؛ پ : زمين شد چو . ( 5 ) . ن ، س ، پ : زمين گشت مانند درياى چين * ز بس خون لشكر در آن دشت كين ( 6 ) . ك : بديدن . ( 7 ) . ن ، س ، پ : نديدند بر پا درفش سياه * نه بر جايگه شاه توران سپاه ( 8 ) . ن ، س : دژ ؛ پ : دز .