شمس الدين محمد كوسج
245
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
كمندى به فتراك بربسته شاه * نظاره بر او بر دورويه سپاه پر از تير تركش به زه بر كمان * به دلش اندرون كينهء بدگمان فراز سرش كاويانى درفش * جهانى ازو سرخ و زرد و بنفش تو گفتى سياوخش رد زنده شد * جهان پيش شمشير او بنده شد نگارىست گفتى بر ايوان به زر * ز خوبى و ديدار و بالا و فر جهانپهلوان رستم نامدار * نگه كرد در نامور شهريار چنين گفت با زال سام سوار * سياوخش بازآمدهست از شكار دلش گشت پردرد از « 1 » افراسياب * ز ديده همى ريخت بر روى آب خروشان و گريان بيامد دوان * درآويخت با شهريار جهان دلش گشت از مهر او پر ز جوش * تو گفتى كزو رفت آرام و هوش به سر بر پراكند از درد خاك * همى گفت شاها به ديّان « 2 » پاك به جان و سر شاه و آيين و كيش * كز ايدر نيارى همى پاى پيش همانا چو ياد آورى كار من * نتابى سرت را ز گفتار من من استاده بر دشت و « 3 » تو جنگجوى ؟ * نباشد مرا نزد دادار روى به دادار گيتى كه تا زندهام * به فرمان و رايت سرافكندهام نباشم بدين كار همداستان * اگر شاه خواند بر اين داستان آرزوى خواستن برزوى از كيخسرو بن سياوخش « 4 » چو رستم چنين گفت برزوى شير * بيامد به نزديك شاه دلير به يك دست خنجر به يك دست خاك * زده جامهء رزم بر تنش چاك
--> ( 1 ) . ن : پر ز درد و ز . ( 2 ) . ن ، س : يزدان . ( 3 ) . ن ، س : « و » . ( 4 ) . س : گفتار در خواستن برزو جنگ افراسياب از شاه كيخسرو ؛ عنوان در « ن » خوانده نمىشود .