شمس الدين محمد كوسج
242
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
چه گويند نامآوران زين سپس * ندارند گردان ايران به كس كه چندين سواران و نامآوران * سرافراز شيران و گندآوران ستادند از دور و خسرو به جنگ * ندارند از مردى خويش ننگ چنين گفت رستم كه اى شهريار * به ديّان « 1 » و دادار پروردگار روان سياوخش غمگين مكن * در اين كينه ابرو پر از چين مكن مرنجان تنت را به پيكار و جنگ * سر نامداران مياور به ننگ بمان تا كه برزوى بيرون شود * بدين « 2 » رزم با او به هامون شود كه از « 3 » جنگ افراسياب دلير * گريزان شود روز پيكار شير نباشد به ميدان چو افراسياب * به مردى نتابد بر او آفتاب اگر تاب گرزش برآيد به كوه * شود كوه خارا ز زخمش ستوه دمش هست مانند باد سموم * كند سنگ خارا به مردى چو موم نمانيم اى شه « 4 » كه بيرون شوى * برين دشت با او به هامون شوى تو بر تخت زرّين بر آن پشت پيل * نشين تا كنم دشت چون رود نيل كنم روز رخشان بر او بر سياه * نمانم بر اين دشت شاه و سپاه چو بشنيد خسرو ز درد پدر * بباريد از ديده خون جگر به رستم چنين گفت كاى پهلوان * مباش اندرين كار خستهروان نبيرهء فريدون و پور پشنگ * ستادهست بر دشت هامون به جنگ مرا خواست برزوى « 5 » بيرون شود ؟ * بهويژه روانم پر از خون شود اگر چند ايرانيان « 6 » جنگ من * به ميدان نديدند آهنگ من به ميدان « 7 » من گر بود نرهشير * نتابد به يك زخم مرد دلير ز پشت سياوخش نامى منم * بلند آسمان بر زمين برزنم
--> ( 1 ) . ن ، س : يزدان . ( 2 ) . س : به اين . ( 3 ) . س : در . ( 4 ) . ن ، س : بمانند ( س : نمانند ) گردان . ( 5 ) . س : رستم چو . ( 6 ) . س : ز ايرانيان . ( 7 ) . ن ، س : برآورد .