شمس الدين محمد كوسج
227
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
جنگ رستم زال زر با پيلسم سقلابى وز آن پس به اسب اندر آمد چو باد * ز يزدان نيكى دهش كرد ياد كمانى به بازو و گرزى به دست * همى تاخت هر سوى چون پيل مست « 1 » كمندى به فتراك بر شصت خم * دلى پر ز كينه سرى پر ز غم سراسيمه آمد به نزديك شاه * چو درياى جوشان به دل كينهخواه وز آنجا بيامد به ايران سپاه * چو تندر خروشيد « 2 » ز ابر « 3 » سياه به ايرانيان « 4 » گفت رستم كجاست * كه خواهم به ميدان ازو كينه خواست به ميدان بگرديم يك با دگر * به كينه ببنديم هردو كمر ببينيم تا بر كه گردد زمان * همانا سرآيد يكى را زمان « 5 » همى گفت و مىگشت بر پيش صف * ز كينه همى بر لب آورد « 6 » كف چو دستان مر او را بدانسان بديد * سرشكش ز ديده به رخ برچكيد بيامد به نزديك رستم چو باد * به دو گفت كاى پهلو پاكزاد همآوردت آمد برآراى جنگ * كه خواهد همى رستم تيزچنگ مرا سال نزديك هفتصد « 7 » رسيد * كه چشمم چنين نامدارى نديد ندانم كه فرجام اين كار چيست * همى بخت رخشنده خود يار كيست بترسم نبايد كه چرخ روان * نگردد « 8 » به كام دل پهلوان وز آن پس ز ديده بباريد آب * همى كرد نفرين بر افراسياب چو رستم ز دستان شنيد اين سخن * دگرگونه انديشه افكند بن به دو گفت كاين نالهء زار چيست * تو را با جهاندار پيكار چيست نبشته نگردد « 9 » به سر بر دگر * به از تو نداند كس اى نامور
--> ( 1 ) . ن ، س : همى رفت بر سان آذرگشسب ( ! ) . ( 2 ) . ك : ز خورشيد . ( 3 ) . ن : خروشنده ابر ؛ س : خروشان و ابر ؛ متن : پ . ( 4 ) . ك : ايران ( ! ) . ( 5 ) . س : يكى كس سرآيد به جان . ( 6 ) . ك ، س : آورد ؛ متن : ن ، پ ، م . ( 7 ) . ن : نهصد ؛ س : ششصد . ( 8 ) . ك : بگردد . ( 9 ) . ن ، س : نگردد نبشته .