شمس الدين محمد كوسج
226
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
وز آن سوى « 1 » لهاك و فرشيدورد * بماندند « 2 » بر دشت جنگ و « 3 » نبرد وزين « 4 » سوى « 5 » دستان سپه بركشيد * شد از سم اسبان زمين ناپديد همه ميمنه ميسره راست كرد * بدان تا برآرد ز بدخواه گرد چو افراسياب دلير آن بديد * كه دستان بر آنگونه لشكر كشيد به پيران ويسه چنين گفت شاه * بياراى « 6 » بر دشت كينه سپاه نبينى كه دستان برآراست جنگ * به خون دليران همى شست « 7 » چنگ سپهدار پيران هم اندر زمان * برآراست لشكر چو باد دمان خروشى برآمد ز هردو سپاه * برافراشت آن اژدهاى سياه ببستند بر جنگ جستن ميان * دليران و گردان چو شير ژيان چو افراسياب دلير آن بديد * به پيران ويسه يكى « 8 » بنگريد كجا شد سرافراز « 9 » يل پيلسم * يكى نشنود نالهء گاودم اگر نيستش او « 10 » ز مستى « 11 » گران * نترسد ز بيغارهء سروران چو بشنيد پيران بيامد دوان * شنيده همه بازگفتش روان سپهبد برآشفت با شهريار * به ابرو درآورد چين نامدار به پيران چنين گفت كاين خشم چيست * همانا ندانى كه آن « 12 » مرد كيست اگر مرد آن است كه من ديدهام * اميد از تن خويش ببريدهام به پيكار رستم مرا تاب نيست * شما را به ديده درون آب نيست همه نام جوييد و جنگ آوريد * زمانى به پيشش درنگ آوريد
--> ( 1 ) . ن ، س : روى . ( 2 ) . ك ، س : نماندند ؛ متن : ن ، پ ، م . ( 3 ) . ك ، م : بر پشت ( م : دشت ) جنگى ؛ پ : بر جاى دشت نبرد ؛ متن : ن ، س . ( 4 ) . ك : وز آن ؛ متن : ن ، س . ( 5 ) . ن ، س : روى . ( 6 ) . س : بر آراى . ( 7 ) . س : شسته . ( 8 ) . ن ، س : همى . ( 9 ) . ن ، س : جهانجوى . ( 10 ) . م : سر ؛ پ : نيستى سر . ( 11 ) . ن ، س : همانا ز مستى سرش شد . ( 12 ) . ن ، س : آن .