شمس الدين محمد كوسج
223
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
به دستان بگفت آنكه برزو ز اسب « 1 » * درافتاد وز تير شيده بخست سپهبد چو دريا ز كين بردميد * خروشى چو شير ژيان بركشيد فرامرز را گفت كاى نامدار * چه دارى سپه را برآراى كار چو آگاه شد رستم نامور * بجوشيد بر جاى پيروزگر « 2 » كه برزو ندارد به سر هيچ هوش * نگفتم « 3 » مر او را به ره بر « 4 » خموش به دستان چنين گفت كاى پهلوان * از ايدر برو شاد و روشنروان به جوشن بپوشان تن نامور * مگر كز تو گردد رها تيز « 5 » سر ز شمشيرزن لشكرى برگزين * همه از در جنگ و مردان كين نبايد كه او را به چنگ آورند * برآورده نامش به ننگ آورند به پيكار با او كنون يار باش * تنت را ز دشمن نگهدار باش بيامد فرامرز و زال و سپاه * به نزديك آن نامور كينهخواه بر آن بود دستان كه او كشته شد * همان « 6 » خاك با خونش آغشته شد همه « 7 » گفت زار اى دلير و جوان * كه چون تو نيارد سپهر روان چو « 8 » ديدش پياده بر آن دشت جنگ * خروشان و جوشان چو شير و پلنگ به هر سو همى رفت چون باد تيز * همى جست با جنگجويان ستيز به پيكان و شمشير و گرز گران * زمين كرده « 9 » دريا كران تا كران ز تركان بر آن دشت گردى نماند * كه منشور شمشير او را نخواند « 10 » به سيرى رسيده ز جان سربهسر * چنين گفت پس شيدهء نامور كه چونين « 11 » دلاور ز ايرانيان * نبندد « 12 » به مردى كمر بر « 13 » ميان
--> ( 1 ) . ك : ببست . ( 2 ) . ن ، س : فيروزگر . ( 3 ) . ن ، س : بگفتم . ( 4 ) . س : برزو . ( 5 ) . ك : پير ؛ س : تير ؛ ن ، م : شير ؛ متن : پ . ( 6 ) . ن : همى ؛ س : همه . ( 7 ) . ن ، س : همى . ( 8 ) . مصحح : كه . ( 9 ) . ك : كرد . ( 10 ) . ك : بخواند . ( 11 ) . ك : جويى . ( 12 ) . ن : ببند . ( 13 ) . ن : از .