شمس الدين محمد كوسج

207

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

برو همچنين تا به ايوان من * به نزديك آن نامداران من فراز آور اندر زمان لشكرى * به هرجا كه هستند نام‌آورى چنان كن كه شب را رسى نزد ما * نبايد در « 1 » انديشه بودن تو را كزين سان سوارى كه دادى نشان * نماند به تنها « 2 » ز گردن‌كشان يكى لشكر آيد پس او « 3 » كنون * همه يكسره دست شسته به خون فرامرز را گفت بركش ميان * برانگيز باره چو شير ژيان سپهبد پس « 4 » از جاى بركرد رخش * همى تاخت بر ره گو تاج‌بخش ز برزوى پرسيد كاين مرد كيست * ز گردان توران ورا نام چيست نبايد كه با زال جنگ آورد * سر نامور زير سنگ آورد همى گفت « 5 » و مىتاخت بر سان باد * نبودش ز دستان و خود هيچ « 6 » ياد چو خورشيد برزد به بالا كمند * رسيد اندر ايشان گو ديوبند سپهدار دستان چنو را بديد * كز آن « 7 » سان زمين را همى بردريد چنين گفت با پيلسم نره‌شير * كه آمد هم‌آورد گرد دلير زمانى برآساى از كين و جنگ * بدان تا ببينى دو « 8 » چنگ پلنگ چو بشنيد از زال زر اين سخن * بترسيد از گفت مرد كهن به سوى بيابان همى بنگريد * دو شير دمان « 9 » ديد كآمد پديد زمانى بر آنجاى انديشه كرد * خردمندى و راستى « 10 » پيشه كرد چو رستم به نزديكى او رسيد * خروشى چو شير ژيان بركشيد

--> ( 1 ) . ن : پر . ( 2 ) . ن : يكى تن . ( 3 ) . ن : آور پس من . ( 4 ) . ك : سپهبدش . ( 5 ) . ك : رفت . ( 6 ) . ن ، س : ايچ . ( 7 ) . ن : كزين . ( 8 ) . ن : تو ؛ س : ز . ( 9 ) . ن : ژيان . ( 10 ) . س : راى را .