شمس الدين محمد كوسج
178
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
همى راند باره بر آن « 1 » خاك گرم * برون رفت گور از نهيبش ز چرم ز سختى كه مىراند پرخاشجوى * درآمد ستور سپهبد به روى بيفتاد طوس دلير از برش * به خاك سياه اندر آمد سرش هم آنجا كه افتاد بر جا « 2 » بخفت * عنانش درافتاد در « 3 » يال و سفت به بالاى او بر ستاده ستور * برآشفته « 4 » با طوس بر بخت شور كه را روز برگشت مردى چه سود * نبشته « 5 » چنان بود و بود آنچه بود همى خفت « 6 » تا روز تاريك « 7 » شد * برو بخت وارونه نزديك « 8 » شد چو يك بهره از تيرهشب درگذشت * بيفسرد « 9 » جوشنش بر پهندشت برآورد چشم و همى بنگريد * بر آن دشت جز خار « 10 » چيزى نديد زمانى « 11 » ز هرگونه « 12 » انديشه كرد * ز خواب اندر آمد سر خفته مرد « 13 » چنين گفت آيا چه شايد بدن * نبايد بدين كار « 14 » بر دم زدن « 15 » چو بىدانشى زير پاى آورى * نباشد تو را با كسى داورى ز هامون برآمد به بالاى زين * همى رفت بر راه ايرانزمين « 16 » يكى خامهء « 17 » ريگ آمد پديد * سپهبد برآمد همى « 18 » بنگريد يكى آتشى ديد كرده ز دور * چه از بهر ماتم نه « 19 » از بهر سور به دل گفت گويى از « 20 » ايرانيان * پى من يكى آمد آنجا دوان « 21 »
--> ( 1 ) . س : ابر . ( 2 ) . س : آنجا . ( 3 ) . ك : بر . ( 4 ) . ن ، س : برآشفت . ( 5 ) . ن : نوشته . ( 6 ) . ك : خفته ؛ س : بياسود ؛ متن : ن ، پ . ( 7 ) . ك : نزديك . ( 8 ) . ك : تاريك . ( 9 ) . ك ، ن ، پ ، م : بيفشرد ؛ متن : س . ( 10 ) . ن : به جز دشت و جز خاك . ( 11 ) . س : زمانه . ( 12 ) . ن : همى بود و . ( 13 ) . ن : از انديشه دل را يكى تيشه ( بيشه ؟ ) كرد . ( 14 ) . ك : كام . ( 15 ) . ن ، س : كار دم بر زدن . ( 16 ) . ن : همى راند باره سر پر ز كين . ( 17 ) . ن ، س : خانه . ( 18 ) . ن : يكى . ( 19 ) . ن ، س ، پ ، م : چه . ( 20 ) . ن ، س : كه . ( 21 ) . ن ، س : يكى از پس من بيامد دمان ( س : دوان ) .