شمس الدين محمد كوسج
174
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
به دو گفت رستم كه اى پهلوان * سر نامداران و پشت گوان چه گويم ز كردار ايرانيان * به پرخاش بسته هميشه ميان كه طوس سپهبد بدين « 1 » انجمن * سخن گفت از مردى خويشتن برآشفت و گودرز را سرد گفت * سر انجمن « 2 » ناجوانمرد گفت ز كينه به شمشير يازيد « 3 » دست * درآمد « 4 » از آن پس ز « 5 » جاى نشست همه داستان پيش دستان بگفت * همى آب ديده به مژگان برفت بپرسيد زال از فرامرز « 6 » شير * برآشفت با پهلوان دلير به رستم چنين گفت كاى بى « 7 » خرد * ز تو اينچنين « 8 » راى كى « 9 » درخورد فرامرز را گر بد آيد به روى * چه گويى به گردان پرخاشجوى ندانى مگر طوس و گودرز و گيو * همان بيژن گيو و گستهم نيو ز درد تو دلشان نباشد تهى « 10 » * و گر تاج زرشان به سر بر نهى به كينه همى تيز و ديوانهاند * نژاد تو را نيز بيگانهاند برو بر يكى پيشدستى كند * بهانه پس آنگاه مستى كند بگفت اين و از « 11 » جايگه بردميد * خروشى چو شير ژيان بركشيد بياريد گفتاكنون جوشنم * كه بيم است تا دل ز تن « 12 » بركنم بپوشيد جوشن چو شير ژيان * ببست از پى راه رفتن ميان نشست از بر بارهء تيز گام * تو گفتى مگر زنده شده باز سام
--> ( 1 ) . ن : برين . ( 2 ) . س : همه انجمن ؛ ن : مرا و ترا . ( 3 ) . ن : خنجر بيازيد . ( 4 ) . ن ، س : برآمد . ( 5 ) . ن ، س : به . ( 6 ) . ك : سرافراز ؛ متن : س ؛ ن : به رستم بگفتش فرامرز كوى * كجا رفت آن شيردل نيكخوى چنين گفت رستم كه او نيز رفت * ز گفتار او درد در دل گرفت ( 7 ) . ن : پر . ( 8 ) . ن : همچنين . ( 9 ) . ك : كس . ( 10 ) . ن : بهى . ( 11 ) . ن ، س : زان . ( 12 ) . ن : بن .