شمس الدين محمد كوسج
175
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
بپوشيد اسبش به بر گستوان * چنان چون بود ساز و رزم كيان « 1 » به دست اندرون گرز سام سوار * به آهن درون غرقه شير شكار كمان كيانى به بازو درون * بر آن بارهبر « 2 » چونكه بيستون به برزو چنين گفت زال دلير * كه اى نامور ببر و « 3 » درنده شير بدانگه كه من چون تو بودم ، به جنگ * چه روباه پيشم چه « 4 » شرزه « 5 » پلنگ چنين چنبرى گشت « 6 » يال يلى * نتابم همى خنجر كابلى اگر نام دستان نوشتى بر آب * نماندى به آب اندرون هيچ « 7 » تاب يكى ترگ چينى به سر برنهاد * همى رفت تازان « 8 » به كردار باد چو بر بارهء پيلپيكر نشست * كمندى به فتراك باره ببست « 9 » خروشى برآورد چون نرهشير * به كينه همى رفت گرد دلير « 10 » تو گفتى ندارد « 11 » به تن در روان * ز انديشهء نامور پهلوان همى « 12 » گفت آيا برين دشت كين * چه آيد ز گردان ايرانزمين جهانپهلوان زال سام سوار * همى رفت بر سان شير شكار « 13 » ز هفتصد « 14 » همانا فزون بود سال * ز نيرو « 15 » به گردون برآورده يال نه بود و نه هست و نه باشد دگر * چو زال و چو رستم دگر نامور
--> ( 1 ) . ن ، س : گوان . ( 2 ) . ن : بارهء . ( 3 ) . ن ، س : مرد . ( 4 ) . ك : كه . ( 5 ) . ن : شيرو . ( 6 ) . ن : گشته . ( 7 ) . س : ايچ ؛ ن : پيچ و . ( 8 ) . ن : طلب كرد اسبى . ( 9 ) . ن : كمندى به فتراك و تركش ببست * تو گفتى كه هست او يكى پيل مست ( 10 ) . ن : بيت را ندارد . ( 11 ) . س : نماندش ؛ ن : بيت را ندارد . ( 12 ) . س : چنين ؛ ن : بيت را ندارد . ( 13 ) . ن : بيت را ندارد . ( 14 ) . س : ششصد ؛ « ن » پس از اين بيت افزوده است : ز پيرى ورا بهره افكندهچين ( ! ) * ز مردى دلش پر ز آورد و كين ( 15 ) . س : نيرون .