شمس الدين محمد كوسج

172

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

چرا ناشكيبى تو بر جاى خويش * چه انديشه آمدت اكنون به پيش به دو گفت بيژن « 1 » كه اى پهلوان * ز انديشه گشتم شكسته روان ندانم كه از طوس و گودرز و گيو * چه آيد برين دشت و « 2 » گستهم نيو اگر پهلوان راى بيند كه من * شوم از پى نامدار انجمن به بيژن چنين گفت رستم كه خيز * برانگيز از جاى شبرنگ تيز نبايد كه پرخاش جويى و جنگ * همه نام نيك تو گردد به ننگ چو بشنيد بيژن ز رستم چنين * ز هامون برآمد به بالاى زين پى اسب گردان ايران گرفت * به دل مانده از كار ايشان شگفت برآمد برين بر زمانى دراز * نيامد « 3 » همى « 4 » طوس و گودرز باز دل رستم انديشه‌اى كرد بد * چنان كز ره نامداران سزد چنين گفت ز اندوه بگذشت كار * همانا سرآمد ورا روزگار « 5 » زمانى ز هرگونه انديشه كرد * دل خويش از انديشه چون بيشه كرد « 6 » بپيچيد بر خويشتن پهلوان * شد از كار ايشان خليده روان « 7 » چنين گفت از آن پس فرامرز را * سرافراز نامى باارز را كه از كار گردان شدم دل « 8 » غمى * ز انديشه در جانم آمد كمى هرآن‌گه كه باشد مرا روز جنگ « 9 » * همىجستن آرد مرا پاى و چنگ ندانم چه آيد ازين كين به من * چه خيزد از آشوب اين انجمن

--> ( 1 ) . ك : رستم . ( 2 ) . ن : بدين دشت ؛ س : بدين دست . ( 3 ) . ك : بيامد . ( 4 ) . ن : كه نامد يكى ؛ متن : س . ( 5 ) . ن : بيت را ندارد . ( 6 ) . ن : خردمندى و مهترى پيشه كرد ، پس از اين بيت افزوده است : برآورد سر چون زمانى ببود * همى گفت انديشه كردن چه سود همى بر فرامرز خود بنگريد * به دو گفت اى بندها را كليد ( 7 ) . ن : بيت را ندارد . ( 8 ) . ن ، س : دلم شد . ( 9 ) . ن : ننگ .