شمس الدين محمد كوسج
169
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
به اسب اندر آمد سرافراز مرد « 1 » * ز گردنده « 2 » گردون برآورد گرد « 3 » چو او سوى « 4 » ايران سر اندر كشيد * چو رستم بيامد مر او را نديد « 5 » نگه كرد از هر سوى چپ و راست * چنين گفت « 6 » طوس سپهبد كجاست چه افتاد كآشفتهاند اين « 7 » همه * چه گرگ اندر آمد ميان رمه « 8 » به بيهوده اين داورى از چه خاست « 9 » * دل نامداران پرانده چراست به دو گفت برزوى كاى پهلوان * به كام تو بادا سپهر روان به بىدانشى طوس را يار نيست * به جز جنگ جستن ورا كار نيست ندارد « 10 » به گيتى كسى را به مرد * ز گودرز و رهام جويد نبرد همه « 11 » از فريدون سخن گفت و بس * جز از خود نداند دگر هيچكس برآورد بازو و « 12 » خنجر كشيد * همى خواست از تن سرش را بريد ز دستش برون كرد رهام گرد * همه پنجه و دست او كرد خرد برون شد ز گودرزيان پر ز خشم * ز كينه چو دو طاس خون كرده « 13 » چشم ز كان « 14 » و دنان « 15 » شد ز خانه برون * همانا كه شد پيش خسرو كنون
--> ( 1 ) . ن : آورد پاى و برفت . ( 2 ) . ك : گرديده ؛ متن : س . ( 3 ) . ن : كه از گفت بهرام ( - رهام ) جانش بكفت . ( 4 ) . ن ، س ، پ : سوى شهر ؛ متن : ك ، م . ( 5 ) . ك ، پ : بديد ؛ متن : ن ، س ، م . ( 6 ) . ن ، س : بپرسيد . ( 7 ) . ن : گشتى ؛ س : گشته ؛ پ : گشتند و مست ؛ متن : ك ، م . ( 8 ) . ن : چو از گرگ و باران رميده رمه ؛ س : چه گرگ آمد اندر ميان رمه ؛ پ : چو گرگان به هر سوى يازنده دست ؛ متن : ك ، م . ( 9 ) . ن : نگويند كاين داورىتان كجاست . ( 10 ) . ن ، س : نداند . ( 11 ) . ن ، س : همان ؛ « ن » پس از اين بيت افزوده است : چو گودرز بشنيد گفتا خموش * چو بىدانشان بيهده بر مجوش برآشفت گودرز را سرد گفت * ميان يلان ناجوانمرد گفت ( 12 ) . س : به كينه بدين جاى . ( 13 ) . س : كرد ؛ « ن » پس از اين بيت افزوده است : ندانم كجا رفت چون شد برون * بر آنم كه شد سوى ايران كنون چو بشنيد رستم برآورد خشم * به ايرانيان بر بيفكند چشم اين ابيات در دستنويسهاى ديگر نيست ( 14 ) . س : دمان . ( 15 ) . ك : جنان ؛ ن : بيت را ندارد ؛ متن : س .