شمس الدين محمد كوسج

170

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

فرامرز را گفت كاى بىخرد * از آزادگان اين كى اندر خورد همان است طوس سپهبد كه گفت * نماند نژاد و هنر در نهفت جهاندار گودرز كشوادگان * چو داند همى خوى آزادگان همان تيزى و تندخويى « 1 » طوس * نبايست بستن برين گونه كوس چنين گفت با برزوى نامور * ندانى تو آيين گيتى مگر « 2 » كه « 3 » بدنامى آيد به فرجام ازين « 4 » * چنين گفت داناى ايران‌زمين كه بر ميزبان ميهمان پادشاست * تو آن كن كه از نامداران سزاست چنين گفت رستم به گودرز پس * كه چون تو به دانش ندانيم كس جهان‌پهلوان طوس بىدانش است * نه همچون تو از راى « 5 » با رامش است و ليكن ز تخم كيان است طوس * نبايست كردن مر او را فسوس ز بهر من اكنون و دستان سام * به جان و سر شاه فرخنده‌نام نتابى ز فرمان من هيچ سر * بر آن‌سان كه دارى نژاد و گهر شوى از پى طوسِ نوذر دوان * به دست آرى او را به ره بر روان « 6 » كه هركس كز ايدر شود پيش اوى * نيايد به گفتار او كينه‌جوى نباشدت ننگى كه شه‌زاده است * ز تخم بزرگان آزاده است چو بشنيد گودرز آمد دوان * بر آن‌سان كه فرموده بد پهلوان زمانى برآمد جهان‌جوى گيو * چنين گفت كاى نامبردار « 7 » نيو

--> ( 1 ) . ن : اگر تند و ز تيزخوىست ( ! ) ؛ س : اگر تيز و هم تندخوىست ؛ « ن » پس از اين بيت افزوده است : اگر چند با او سر افراختى * و يا خويشتن نيك نشناختى نخواهم كه آزرده بيرون شود * مرا از غمش ديده پرخون شود ( 2 ) . ن : به برزو چنين گفت كاى مهربان * ندانى تو آيين و رسم جهان ( 3 ) . ن : به . ( 4 ) . ن : اين . ( 5 ) . ن : با راى و . ( 6 ) . س : دوان ( ! ) . ( 7 ) . ك : نامداران .